ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
اینک لحظه بازگشت فرا رسیده است.
ساعت 6 صبح قراره همه تو لابی هتل جمع بشیم.اجازه نمیدن این آخرین نماز صبح رو تو حرم بخونیم.جلوی هتل منتظر تسویه حساب با هتل و ... هستیم.حسرت رو تو چشمها می تونی ببینی.یه لحظه کاروان رو رها می کنم و به سمت بین الحرمین میرم(فاصله ما با بین الحرمین خیلی کم بود شاید 200 متر)و یه بار دیگه برای بار آخر(تو این سفر)چشمامو می دوزم به حرم زیبای حضرت ابوالفضل(ع) و با چشمانی اشک آلود تابلوی سبزرنگی رو که رو حرم نصب شده می خونم"السلام علیک یا قمر العشیره"و با دلی پر از حسرت دیدار مجدد کربلا رو می خوام و آخرین زمزمه هایم با این خداوندان عشق رو انجام میدم.
بالاخره سوار اتوبوس میشیم و به سمت ایران عزیز بر می گردیم...
حال عجیبی داری... حسرت ماند و شوق رفتن ...
حسرت ماندن برای اینکه پیش دلت بمانی و شوق رفتن برای اینکه بیایی و فریاد برآوری:
یافتم ، یافتم ... من عشق را یافتم
تا بیایی و در بلندی خویش بایستی و بر همه منکران و شب نشینان فریاد بزنی
همه حجت مسلمانی من حسین بن علی ست ...
زمان ترک کربلا فرا رسیده و تو یاد کاروان کربلا می افتی که سال 61 هجری باید کربلا را برغم تمام عزیزانشان ترک کنند... و تو اینجا می فهمی که زینب چه وداع سختی کرد با حسین(ع) داشت
و تو اینک می فهمی که امام سجاد(ع) – این زیباترین روح پرستنده – چه حالی داشت وقتی با پدر و مولایش ،با عزیزترین کسانش و با باورهای برخون غلطیده اش وداع می گفت.
یاد زینب می افتی و رسالتی که حسین (ع) بر دوشش نهاد.پیام عاشورا...
و تو اینک مسئولی ... مسئول آن هستی تا آنچه را دیده ای بازگو کنی . تا به همه بگویی من عشق را دیدم که چگونه در این سرزمین به صلیب آن تثلیث شوم آویخته شد.من عدالت را دیدم که چگونه قاضی شرع حکم سربریدنش را داد.من حسین (ع)را دیدم که چگونه تاریخ را به شهادت کشید.من فرزند رسول خدا را دیدم که چگونه خارجی و کافرش خواندند...
نوای تنبور دیوانه اینک سرت را به سماعی سنگین می خواند...ضربی سنگین که مطرب در پرده می خواند ...
هل من ناصر و ینصرنی
... در آنسوی نگاهت تل زینبیه را به یاد می آوری و هنوز زینب را می بینی که بر بالای این تل که به بلندای همه تاریخ است ایستاده و نبرد تمام حق را در برایر تمام کفر در این نقطه اوج به تماشا نشسته است ... و چشم براه هنوز که آیا برادر را کسی یاری خواهد کرد ... و شهادت حسین(ع) برای زینب (س) تنها شهادت حسین نیست آینده شوم و بی رحمی است که امت رسول الله را گرفتار دینی خواهد کرد که روزی جدش برای براندازی قیصرها و قارونها و بلعم باعوراها و ... آورد... دینی که پیام آورش تمام بت ها را قربانی کرد تا تنها یک نام بماند و آن الله ... و زینب می بیند که بجای الله همان بتها و بجای مسجد رسول الله ، مسجد معاویه و بجای امام،بنی امیه و بجای حق ،کفربر مسند نشسته ...
تمام سپاهی که حسین(ع)با خود به کربلا آورده بود شهادت خود را داده اند و سر بر آسمان نهاده اند ...
و زینب چه می تواند بکند ...
اینک آن لحظه موعود فرا رسیده ... زینب تمام خویش را فریاد می کند تا تمام تاریخ ، تمام کائنات پیام عاشورا را بشنوند تا خون پاک حسین(ع) در این صحرا پامال زمان نگردد ...
و تو اینک باید همان فریاد را با خود ببری و در هرجای این پهنه خاکی پرچمی به نام نامی حسین(ع) برافرازی تا حسین (ع)این نماد آزادگی دیگر بار خونی شود در رگ همه محرومان جهان تا هجرتی کنند به خویشتن ....
و باوری به سراغت می آید باوری که ترا از همه این تمدن دروغ و از این مناره هایی که به نام الله در هرجایی بنا شده و از این خلافتی که بازیچه ای شده است تا یزیدها و عبدالرحمن ها و کعب الاحبارها بنام رسول الله حکم جهاد با حسین ها را فتوی می دهند متنفر می سازد...
... و چه زیباست که مظلومیت را به حسین(ع)نسبت داده اند ...چرا که ذره ذره این خاک مظلومیت حسین(ع) را گواهی می دهند وفرشتگان هنوز از خاطرشان نرفته که چگونه خدا در روز عاشورا بر عرش مستولی گشت و بار دیگر ندا سرداد:
فتبارک الله احسن الخالقین
و عاشورا چراغیست تا من و تو بتوانیم در پرتو نورش راهمان را بیابیم ... ودست آویزیست تا پیام آن پیام آور بزرگ را فراموش نکنیم تا حسین(ع) را بشناسیم که محمد (ص)را گم نکنیم ... تا من و تو بیراهه نرویم .تا زر وزور و تزویر فریبمان ندهد تا بدانیم که حج را آنگاه که تایید کننده باطل است ترک کنیم .تا بدانیم که وظیفه من و تو آن است که هرگاه تاریخ ما را به شهادت خواند در هر مکان و هر زمانی که ایستاده ایم در کربلای عصر خویش حاضر شویم و با تمام هستی خود شهادت دهیم ...
سلام بر حسین ثار الله...
و این وظیفه من و توست.واین پیام کربلاست ...
همه حجت مسلمانی من حسین بن علی ست.

چشمه چشمه مشک می جوشد زآب
وای از دستان پور بو تراب
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جیب بیت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان می دهد
دین ما بوی غم نان می دهد ...
احمد افروز-زمستان ۸۶