۱-شاید این پست پندار نیک را پیش از پستهای کردار و گفتار نیک بایستی می نوشتم اما حقیقت این است که وقتی پست گفتار نیک را نوشتم قصدی بر این کار نداشتم وپس از آن بود که پست ششگانه ای به ذهنم رسید که به امید خدا آنها را خواهم نوشت دو پست گفتار و کردار نیک نوشته شده و امروز سومین آنها یعنی پندار نیک را می نویسم و سه دیگر آن اگر عمری باقی بود در هفته های دیگر.
۲- امیدوارم نوشتن این پستها با این طرز نوشتن حمل بر خودنمایی نبوده و ادعای معلم اخلاق بودن بنده را در ذهن خوانندگان عزیز که همگی اساتید بنده هستند ایجاد ننماید.
۳- درارتباط با عنوان پست و بازی غلط غلوط :دوست عزیزم سرکار خانم ارغوان اشترانی در کامنتی از بنده دعوت به شرکت در این بازی نموده اند که شرح آن به شکل ذیل است:
هرکس به این بازی دعوت می شود بایستی گویشها-پندارها و باورهای غلطی را که در دوران کودکی داشته است را بنویسد و کسانی را که زنجیره این بازی را به او رسانده اند را معرفی و ۳ تا ۵ نفر دیگر را به این بازی معرفی نماید.کسانی که به بازی معرفی می شوند باید ظرف ۲۴ ساعت قبول یا رد دعوت به بازی را اعلام و حداکثر تا یک هفته بازی را انجام دهند.معرفی زنجیره در این بازی خیلی مهم است.من اسم این بازی را که غلط غلوط معرفی شده است را بازگشت به دوران کودکی می نامم چون بزرگترین خاصیت این بازی همین است که مطمئنا شما هم متوجه آن خواهید شد.
اما بازی:بدون تعارف من در دوران کودکی بخاطر علاقه به ادبیات داشتم غلط گفتاری زیادی نداشتم امایادم هست که:
۱- کلمه کهکلویه و بویر احمد برایم سخت بود و آن را کهکویر تلفظ می کردم.
۲- دفعه اول که کلمه علیرغم را تلفظ کردم آن را علیر غم تلفظ کردم.(با کسر حرف ر و تلفظ جداگانه کلمع غم)
(اما باورهای غلطی که بود وصد البته اماشیرین بود)
۳- فکر میکردم رسول اکرم پیامبری است با جنسیت زن بنام اکرم که البته ربطی به حضرت محمد(ص)نداشت.
۴- موقع رعد و برق زیر پنجره قایم می شدم و فکر میکردم آسمان به طرف زمین می آید.
۵- به خاطر علاقه زیادی که به انجام کارهای خانه داشتم(حدود ۴-۵ سالگی)یه روز به مادرم گفتم :مگه نمگید آدم از گل ساخته شده خوب منو خراب کنید و بشکل دختر درست کنید(چه فکر احمقانه ای
)
۶- وقتی برقها می رفت(که اون زمانها ر به ر اتفاق می افتاد و مواقعی که با مادرمان دم در می نشستیم وقتی ماشینی رد می شد که چراغهایش روشن بود با تصور اینکه برق اومده با داداشم میدویدیم تو خونه که...
۷- تصوری که همه بچه به نوعی از خدا دارند :فکر می کردم خدا یه مرد بلند قدیه و آرزو میکردم یه روز بیاد خونه ما و من با خوشحالی برم اهالی محل رو صدا کنم که بیاید خدا اومده خونه ما....ولی مشکلم این بود که خدا با اون قد بلند چطوری میتونه وارد خونه ما بشه.
۸- بابام دوستی داشت به اسم احمد این بنده خدا کرد بود و اونموقعه ها من به حد مرگ از این بنده خدا میترسیدم به تصور اینکه واقعا میخواد سر منو ببره....
۹- دزدگیر:تمام فکر من این شده بود که دزدگیر چطوری دزد رو میگیره و نگه میداره تا تحویل بده![]()
امیدوارم تا همینجا کافی باشه.
اما این بازی از جناب فرزام شروع و از طریق طاها به دوست خوبم ارغوان رسیده واز طریق ایشان به بنده رسیده است.
من هم دوستان خوبم
زهرا میرباقری و شقایق و نینای شفیعی و علی رشوند و خانه پدر را به این بازی دعوت میکنم.امیدوارم همان احساسی را که بنده داشتم این دوستان نیز بدست آورده باشند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اما پندار نیک....
حضرت مولانا می فرماید:
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای....
همین کلام حضرت مولانا می تواند جایگاه اندیشه را برایمان روشن سازد که چگونه آدمی به اندیشه اش هست و گر غیر از این باشد جز چند تکه استخوان و گوشت و خون چیست.
باید به این نکته اذعان داشت که پایه و اساس گفتار و کردار نیک اندیشه نیک هست و تا این چشمه نجوشد آن نهر ها بوجود نخواهد آمد و زبان ما دروازه اندیشه ماست و کردارمان بیانگر اندیشه مان
این سخن و آواز از اندیشه خاست
تو ندانی بحر اندیشه کجاست
لیک چون موج سخن دیدی لطیف
بحر آن دانی که باشد هم شریف
چون ز دانش موج اندیشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت....
ما ممکن است که بتوانیم از گفتار و کردارمان مراقبت کنیم اما مهار این سومی کاریست بس مشکل.چرا که از طرفی باید مهار اندیشه را رها کرد تا در بیشه زارهای علم و معرفت جولان دهد و خوشه های دانش بچیند وهم باید مراقب توسن سرکش عقل باشیم تا با هم دستی اژدهای نفس این آهوی ظریف را به دام نیندازند و با خود نبرند.و مراقبت از این آهو در این بیشه زار کاریست صعب.
این جملات را زیاد در گفتارمان بکار برده ایم:
فلان کس فلان سخن را به من گفت...
فلان کس فلان کار را کرد....
فلان کس فلان کرد....
و به دنبال این جملات تصمیماتی نابخردانه میگیریم که فلان و فلان .اما هرگز درابتدای این جملات یک کلمه "چرا "اضافه نمی کنیم و مثلا نمی گوییم "چرا فلان کس فلان سخن را گفت...."این همان مشکل عمده امروز ماست.
در قرآن کریم دو جمله بس زیبا درباره فکر کردن آمده و آن اینکه ۱- درباره مردم فکر خوب بکنید۲- درباره مردم تجسس نکنید.با اندکی تامل می توان فهمید که از بکار نبردن همین دو سخن چه آفتها که در زندگی ما نیافتاده است.
همچنین احادیث فراوانی از بزرگان دین داریم که ما را به اندیشه قبل از سخن گفتن دعوت نموده اند چه بسا که لحظه ای تامل در بیان سخن ما را از گفتن سخنی باز می دارد که ممکن است همان سخن آتش را عالم وجود شخصی بزند.
این پندار همانقدر که درستیش می تواند ما را به صراط های مستقیم سوق دهد همانقدر نیز نادرستیش می تواند ما را در یافتن حقیقت گمراه سازد پس هرگز اندیشه را به عارضه نخوت و عجب و تکبر و... نیالاییم که:
علتی بدتر ز پندار کمال
نیست اندرجان تو ای ذو دلال
از دل و از دیده ات بس خون رود
تا ز تو این معجبی بیرون شود...
خداوند رحمان را بخوانیم تا آفت کینه و عجب و حسد را از اندیشه ما بزداید تا اندیشه پاک و نیک ما دو بال پروازمان باشد به سوی اعلی اعلیین....آمین
سخن از اندیشه و محاسن و آفات آن البته بسیار زیاد و پر مغز است که نه در حوصله این جهان مجازیست و نه در حد دانش بنده.آنچه نوشتم تنها گزیده ای بود که امیدوارم دوستان عزیز کمافی السابق در تکمیل و غلط زدایی آن اقدام کنند و منت تعلیم را بر گردن من نهند.
و باز درپایان:
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت بدر نرود...
یا حق![]()