خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریا دلی بجوی ، دلیری، سرآمدی
بلاخره پس از چند دفعه تاخیر تو حرکت کاروان دوشنبه 3/10/1386 راه افتادیم.چون کاروان ما از قزوین قرار بود حرکت کنه صبح با عجله رفتم میدان انقلاب واکسن مننژیت زدم و رفتم قزوین.جمعیت زیاد بود و همه برای بدرقه عزیزاشون تجمع کرده بودن. تو اتوبوس نشسته بودم به مردم نگاه میکردم و و چشمان حسرت بارشون و سفارشهایی که به راهیان کربلا می کردن.تو همین حال و هوا بودم که دیدم 2تا جوون که قصد داشتن با ماشین از خیابون رد شن و میون جمعیت گیر افتاده بودن از سر بی حوصله گی و البته رعایت حال مردم از تو ماشین پیاده شدن و به قصد همدردی با مردم به طرف (حالا یکی)حمله کردن و اون جماعت که دلهاشون مالامال از عشق بود چنان همدردی مفصلی با اون بنده خداهای خرمغز کردن که آدم یاد "هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند"انداخت.بعدم که اون دو نفر رو سوار ماشین کردن تا برن یه صد متر جلوتر دوباره از ماشین پیاده شدن تا فیض بیشتری از این فضای معنوی ببرن و چه چهره های زیبایی سر و چشم ترکیده و صورتهایی پرخون....
بهرحال ساعت 14:30راه افتادیم و شام رو اسدآباد همدان خوردیم.از اونجایی که راننده ما احتمالا با سیا ساکتی نسبت داشت به جای ساعت 7 ساعت ساعت 3 رسیدیم مهران.واسه این 4 ساعت ناگزیر رفتیم تو زائر سرا که بی شباهت به یخچال نبود.بعد از 3 ساعت ستلجن شدن ساعت 6 سوار اتوبوس شدیم و اول همونجا صبحونه رو خوردیم و بعد به سمت مرز راه افتادیم.لب مرز از اتوبوس پیاده شدیم و برای کارهای خروج از مرز وارد ساختمان پایانه مرزی مهران شدیم.اون اتوبوس برگشت و ما هم بعد از اینکه پاس هامون کنترل شد وارد عراق شدیم.به به خارجه...از همون اول چهره برادران آمریکایی مشخص بود.البته بنده خداها کاری نداشتن فقط نظارت و یه سگ تربیت شده که نفهمیدم تو این ساک و چمدونهای ما دنبال چی می گشت احتمالا سلاح هسته ای البته با مواد احتمالا کاری نداشت چون یکی از همراهان ما که بی شباهت به غلام ششلول بند نبود و صد البته حاوی مواد آسمان بر مخدر،بعد از این تفتیش ها با خیال راحت شده و لهجه قزوینی رفت:کرک و پرمان ریختا...بعد از اینکه کارهای ورود به خاک عراق انجام شد منتظرشدیم تا اتوبوسی که قرار بود ما رو ببره بیاد.بلاخره بعد از 2 ساعت، انتظار به سر رسید و یه اتوبوس مدل بسیار بالا(احتمالا مال آدلف اتوبوس مخترع اولین اتوبوس بود) اومد و رفتیم به سمت شهر نجف اشرف...موقع حرکت باید6 تا اتوبوس باهم حرکت می کردن و اونم با 2 ماشین اسکورت یکی جلو کاروان و یکی هم از پشت سر...(این مسئولین محترم چه حالی می کنن وقتی اسکورت می شن) از همون ابتدا یه چیزی خیلی مشهود بود فقر فقر فقر...کشوری بدون هیچگونه امکانات اولیه....چهره وحشتناک فقر چنان سایه افکنده بود که از ریگ بیابانها هم می تونستی اونو مشاهده کنی... اینم بگم که همه کارها رو سازمان حج و زیارت ایران هماهنگ کرده بود.اتوبوس یه جایی نگه داشت برا ناهار و نماز و.... البته نهار به صورت ظروف یکبار مصرف از اول آماده بود و مدیر کاروان اونا رو تحویل گرفت و تو اتوبوس مشغول خوردن شدیم عدس پلو....چه طعمی... یاد خونه بخیر....ناهار رو که خوردم کتاب حسین وارث آدم رو از ساکم درآوردم تا کلماتش رو یه بار دیگه بخونم تا یادم نره که برا چی اینجا اومدم...
یکی ازهمراهای ما خواست اضافات ناهارروکه توکیسه زباله جمع شده بود روبندازه بیرون ولی راننده گفت اینجا نه.تو یکی از جاده هایی که می رفتیم یه چندتا بچه کنار خیابون وایستاده بودن که با دیدن اتوبوس به سمت اتوبوس دویدن .راننده با اشاره گفت کیسه زباله ها رو بیارید.من گمان کردم این بچه ها پلاستیک و اینجورچیزها جمع می کنن .ولی نه ... اومده بودن تا از این اضافات ته مونده ها رو جمع کنن....واین تلخ ترین صحنه برای من بود.کاش اون ناهار روهیچ وقت نخورده بودم...(نمی خوام بگم که تا حالا فقر رو ندیده بودم و یا تو کشور خودمون همچین چیزی وجود نداره ... حرف من نوع انسان هست در هر کجای این پهنه خاکی...که هنوز گرسنه و بی خانمان و بی سواد و....علیرغم این همه تمدنهای زشت و پوچ و پوشالی)
آفتاب غروب کرده بود که رسیدیم شهر نجف...نجف اشرف... شهر سنگین سکوت،سکوت مرموز،سکوتی پرازحرف،راز سکوت علی (ع)...
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال
ادامه دارد....
مرز عراق همراه با مامورین اسکورت

این هم اتوبوس فوق مدرنی که به کاروان ما داده بودن