تبليغاتX
باران کویر

                                                                                               

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

 

... راست می گفت سهراب سپهری این شاعر عارفانه های زیبا ... او بزرگ بود و از اهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشت ...

زود رفت ... چرا که خودش گفته بود :همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

یادش بخیر پریدخت شعر ایران فروغ فرخزاد این بانوی "شعر و آفتاب"این بانوی رسالت اهورایی زن ...

یادش بخیر 24 بهمن ... روزی که فروغ از میان ما پرکشید و به ابدیت پیوست ... اما قبل از سفر چیزی به ما آموخت تا برای همیشه پیشمان باقی بماند

پرواز را بخاطر بسپار... پرنده مردنیست ...

فروغ این بانوی جسارت و تعهد ... چه زیبا جسارت یک دختر را در عصر اندرونی و بیرونی در عصر روبند و گماشته به تصویر کشید ...

گنه کردم گناهی پر ز لذت                                                         
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم ز چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من

.... و چه خوب از این آرامش بیهوده ... از این خاطر جمعی گوسفندوار روح و جان خویش را به عصیان کشید ... مگر نه اینکه ... تنها مردان و زنانی شهامت مقابله با خداوند را دارند که آتش مقدس در قلبشان شعله ور باشد ... و فقط آنها هستند که راه بازگشت به سوی عشق خدا را می شناسند.خداوند انسان را به مبارزه می طلبد تا به او بفهماند انسان باید سرنوشتش را انتخاب کند نه آن را بپذیرد ... گاهی اوقات لازم است با خداوند مبارزه کرد ... مفهوم این نبرد تو چست؟انسانی که پاسخ این سوال را نمی داند تسلیم می شود ...

و فروغ عصیان کرد ...

 

در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
خشم کن اما ز فردایم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود                                             
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگین تکدرختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش
در پس دیوارهایی سخت پا برجا

.

.

خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

 

و از این عصیان تولدی دیگر یافت چرا که به عشق رسیده بود... و عشق فروغ همان عشق اساطیری بود وام گرفته از روح دیروز در جسم امروز ....عشقی که تمام وجود او را پرکرده بود...

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش

عشقی که وجود او را از آلودگیها شسته بود و زیبایی را برای او ارمغان آورده بود ...


همچو بارانی که شوید جسم خاک                                               
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

و با آن عشق فروغ دیگر شده بود .... یا خود شده بود ....

از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم ...
و چه زیبا استاد محمد نوری این شعر رو خوانده است ...

اما  خیلی زود فروغ جهان پیرامونش را شناخت و آن را توصیف کرد.انسانی در این هستی آلوده ...

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
.

.
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

.

.
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

.

.

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
و
با زبانی که از یک ایمان بزرگ برمی خواست تمام حقارتها و پوچی ها را از خود دور می ساخت و به انسان به عنوان بک انسان می نگریست...

می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت ...

... فروغ عاشق اما در تنهاییش به دنبال یک نجات دهنده بود کسی که مثل هیچ کس نیست  تا بیاید و سهم ما را هم بدهد ... سهم دلتنگی هامان را سهم محرومیتها ... تبعیضها ... سهم ما دوزخیان زمین  را ...

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید 
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ...

 

فروغ اما نشانی دیگر نیز داد نشانی از یک تولد دوباره ... از یک ایمان تازه ... از یک حقیقت بزرگ

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

... و ما را به انتظار سحرگاه گذاشت ...

و فروغ 24بهمن ماه در یک روز سرد زمستان پر کشید و آخرین حرفش با ما این بود ...

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

... به گمانم ظهیرالدوله این آرامگاه پررمز و راز هیچگاه رنگ خاموشی بخود نخواهد گرفت چرا که فروغی ابدی را در آغوش گرفتست ...

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...

 

احمد افروز - بهمن ۸۶


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:48 توسط احمد افروز |