درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت نشینی
نمی دونم چرا دلم یه دفعه رفت به حال و هوای گذشته ... گذشته ای که این نوشته ها بجای اینکه تو این دنیای مجازی باشه تو یه دفتر 200برگ با جلد مشکی با یه خودکار مشکی مارک استدلر نوشته میشد ... و انگار باید همیشه خودکار مشکی باشه و اونم مارک استدلر ... چه روزهایی بود ... شریعتی که من اون بابا علی صداش می کنم دست منو گرفته بود و پا به پا با خودش میبرد ... برام از اسلام و جامعه و سیاست می گفت و هروقت نوبت دلتنگی میرسید برام از کویر می گفت ... از مهراوه و روح منتظر ...از عصیان یک روح و از تنهایی و خلوت یک عشق و از روح های بزرگ ... عین القضات و مولانا ...
و دیگه این عین القضات بود که دست منو گرفته بود و دیگه آرام نمی برد ... بلکه میدوید ... عین القضات این روح بزرگ" که در آغاز شکفتن – به جرم آگاهی و احساس و گستاخی اندیشه – در سی وسه سالگی، شمع آجینش کردند!که در روزگار جهل ،شعور خود جرم است و در جمع مستضعفان و زبونان ، بلندی روح و دلیری دل و در سرزمین غدیرها "خود جزیره بودن" گناهی نابخشودنی است."
دریغا اگر قرآن با تو غمزه ای نکرده باشد ...
اینو عین القضات میگفت چرا که نوع نگاهش با نگاه ما فرق میکرد ... طوفانی بود که خس و خاشاکی چو من دربرابرش تسلیم محض بودن ... و شیری که به ناگاه جلوی آهوی دربیاد ...
صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو
به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی
و هر شب با تمهیدات عین القضات معراجی بود ...
و حالا نوبت مولوی رسیده بود ... حضرت مولانا جلال الدین ... جلال و شکوه دین و ایمان ... چه اسم زیبا و درخوری ... مولانا که تا دیروز با دیوان شمس کنارم بود اینبار با مثنوی از راه رسید ... مثنوی شریف ...
بشنو این نی چون شکایت می کند
از جداییها حکایت می کند ...
دیگه باید سراپا گوش میشدم ... تا سخنان این نی رو بشنوم ...حرفهایی که از دل شرحه شرحه اش بود اما به قدر فهم ما ... و در حدیث دیگران
خوشتر آن آمد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
در شاه و کنیزک ... در طوطی بازرگان ... در قصه عاشق بخارایی ... درقصه مسجد میهمان کش ... و ...
راست می گفت بابا علی که نشستن با روحهای بزرگ آدمی رو بزرگ می کنه ...
سال 79 به شوق نوارهای دکتر شریعتی عضو نوارخانه دانشگاه تهران شدم(البته با پارتی بازی ... چون من اونموقعه دانشجونبودم ...)لیست نوارها رو که نگاه کردم –آری اینچنین بود برادر دکتر شریعتی – رو انتخاب کردم 2 تا کاست بود و می تونستم 2 تا دیگه انتخاب کنم(هرنوبت 4 نوار و4 روز مهلت برگردون)چشمم افتاد به عنوان –در حضور حضرت مولانا- دیدم سخنرانش دکتر سروش ... زیاد شناخت ازش نداشتم دل و زدم به دریا و2 شماره اولشو گرفتم 20 شماره بود ... و دیگه تا آخر یکسال عضویتم فقط نوارهای دکتر سروش رو گرفتم ... سروش که از مولانا می گفت و حافظ از دین و عرفان و از فلسفه و سیاست ...
و امروز این شاگرد ناخلف نشسته به انتظار ...
انتظار چه ؟ ...
با کوله باری از راههای به خطا رفته ... و تماشاگه های گمراهی ... و آزمون های مردودی ...
با روزمرگیها در این شهر دود و سیمان ... با قسط و وام و زندگی قسطی ...
آیا وقت آن نرسیده که دلهای خفته بیدار شود
من که هوس آسمان داشتم به نفرین کدام جادوگر اسیر زمین گشتم ... من که هر سحر با باد حدیث آرزومندی می گفتم ... و خودم رابه الطاف الهی واثق میدانستم ... من که با دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود می جستم ... کدام سلطنت مغرورم کرد تا یاد پدر از سرم رفت ...
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی
درین بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
حالا فردا روز تو قیامت بازم میتونم وقتی مقابل بارگاه ملکوت قرار گرفتم سرمو بالا کنم بگم...
..........................................................................................................................................
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما
بیش از شب و روز تیر ودی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد ...
احمد افروز-بهمن ۸۶

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
... راست می گفت سهراب سپهری این شاعر عارفانه های زیبا ... او بزرگ بود و از اهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشت ...
زود رفت ... چرا که خودش گفته بود :همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...
یادش بخیر پریدخت شعر ایران فروغ فرخزاد این بانوی "شعر و آفتاب"این بانوی رسالت اهورایی زن ...
یادش بخیر 24 بهمن ... روزی که فروغ از میان ما پرکشید و به ابدیت پیوست ... اما قبل از سفر چیزی به ما آموخت تا برای همیشه پیشمان باقی بماند
پرواز را بخاطر بسپار... پرنده مردنیست ...
فروغ این بانوی جسارت و تعهد ... چه زیبا جسارت یک دختر را در عصر اندرونی و بیرونی در عصر روبند و گماشته به تصویر کشید ...
گنه کردم گناهی پر ز لذت 
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم ز چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
.... و چه خوب از این آرامش بیهوده ... از این خاطر جمعی گوسفندوار روح و جان خویش را به عصیان کشید ... مگر نه اینکه ... تنها مردان و زنانی شهامت مقابله با خداوند را دارند که آتش مقدس در قلبشان شعله ور باشد ... و فقط آنها هستند که راه بازگشت به سوی عشق خدا را می شناسند.خداوند انسان را به مبارزه می طلبد تا به او بفهماند انسان باید سرنوشتش را انتخاب کند نه آن را بپذیرد ... گاهی اوقات لازم است با خداوند مبارزه کرد ... مفهوم این نبرد تو چست؟انسانی که پاسخ این سوال را نمی داند تسلیم می شود ...
و فروغ عصیان کرد ...

در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
خشم کن اما ز فردایم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگین تکدرختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش
در پس دیوارهایی سخت پا برجا
خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
و از این عصیان تولدی دیگر یافت چرا که به عشق رسیده بود... و عشق فروغ همان عشق اساطیری بود وام گرفته از روح دیروز در جسم امروز ....عشقی که تمام وجود او را پرکرده بود...
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
عشقی که وجود او را از آلودگیها شسته بود و زیبایی را برای او ارمغان آورده بود ...

همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
و با آن عشق فروغ دیگر شده بود .... یا خود شده بود ....
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم ...
و چه زیبا استاد محمد نوری این شعر رو خوانده است ...
اما خیلی زود فروغ جهان پیرامونش را شناخت و آن را توصیف کرد.انسانی در این هستی آلوده ...
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
.
.
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
.
.
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
.
.
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
و با زبانی که از یک ایمان بزرگ برمی خواست تمام حقارتها و پوچی ها را از خود دور می ساخت و به انسان به عنوان بک انسان می نگریست...
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت ...
... فروغ عاشق اما در تنهاییش به دنبال یک نجات دهنده بود کسی که مثل هیچ کس نیست تا بیاید و سهم ما را هم بدهد ... سهم دلتنگی هامان را سهم محرومیتها ... تبعیضها ... سهم ما دوزخیان زمین را ...
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ...
فروغ اما نشانی دیگر نیز داد نشانی از یک تولد دوباره ... از یک ایمان تازه ... از یک حقیقت بزرگ
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
... و ما را به انتظار سحرگاه گذاشت ...
و فروغ 24بهمن ماه در یک روز سرد زمستان پر کشید و آخرین حرفش با ما این بود ...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
... به گمانم ظهیرالدوله این آرامگاه پررمز و راز هیچگاه رنگ خاموشی بخود نخواهد گرفت چرا که فروغی ابدی را در آغوش گرفتست ...

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...
احمد افروز - بهمن ۸۶
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
اینک لحظه بازگشت فرا رسیده است.
ساعت 6 صبح قراره همه تو لابی هتل جمع بشیم.اجازه نمیدن این آخرین نماز صبح رو تو حرم بخونیم.جلوی هتل منتظر تسویه حساب با هتل و ... هستیم.حسرت رو تو چشمها می تونی ببینی.یه لحظه کاروان رو رها می کنم و به سمت بین الحرمین میرم(فاصله ما با بین الحرمین خیلی کم بود شاید 200 متر)و یه بار دیگه برای بار آخر(تو این سفر)چشمامو می دوزم به حرم زیبای حضرت ابوالفضل(ع) و با چشمانی اشک آلود تابلوی سبزرنگی رو که رو حرم نصب شده می خونم"السلام علیک یا قمر العشیره"و با دلی پر از حسرت دیدار مجدد کربلا رو می خوام و آخرین زمزمه هایم با این خداوندان عشق رو انجام میدم.
بالاخره سوار اتوبوس میشیم و به سمت ایران عزیز بر می گردیم...
حال عجیبی داری... حسرت ماند و شوق رفتن ...
حسرت ماندن برای اینکه پیش دلت بمانی و شوق رفتن برای اینکه بیایی و فریاد برآوری:
یافتم ، یافتم ... من عشق را یافتم
تا بیایی و در بلندی خویش بایستی و بر همه منکران و شب نشینان فریاد بزنی
همه حجت مسلمانی من حسین بن علی ست ...
زمان ترک کربلا فرا رسیده و تو یاد کاروان کربلا می افتی که سال 61 هجری باید کربلا را برغم تمام عزیزانشان ترک کنند... و تو اینجا می فهمی که زینب چه وداع سختی کرد با حسین(ع) داشت
و تو اینک می فهمی که امام سجاد(ع) – این زیباترین روح پرستنده – چه حالی داشت وقتی با پدر و مولایش ،با عزیزترین کسانش و با باورهای برخون غلطیده اش وداع می گفت.
یاد زینب می افتی و رسالتی که حسین (ع) بر دوشش نهاد.پیام عاشورا...
و تو اینک مسئولی ... مسئول آن هستی تا آنچه را دیده ای بازگو کنی . تا به همه بگویی من عشق را دیدم که چگونه در این سرزمین به صلیب آن تثلیث شوم آویخته شد.من عدالت را دیدم که چگونه قاضی شرع حکم سربریدنش را داد.من حسین (ع)را دیدم که چگونه تاریخ را به شهادت کشید.من فرزند رسول خدا را دیدم که چگونه خارجی و کافرش خواندند...
نوای تنبور دیوانه اینک سرت را به سماعی سنگین می خواند...ضربی سنگین که مطرب در پرده می خواند ...
هل من ناصر و ینصرنی
... در آنسوی نگاهت تل زینبیه را به یاد می آوری و هنوز زینب را می بینی که بر بالای این تل که به بلندای همه تاریخ است ایستاده و نبرد تمام حق را در برایر تمام کفر در این نقطه اوج به تماشا نشسته است ... و چشم براه هنوز که آیا برادر را کسی یاری خواهد کرد ... و شهادت حسین(ع) برای زینب (س) تنها شهادت حسین نیست آینده شوم و بی رحمی است که امت رسول الله را گرفتار دینی خواهد کرد که روزی جدش برای براندازی قیصرها و قارونها و بلعم باعوراها و ... آورد... دینی که پیام آورش تمام بت ها را قربانی کرد تا تنها یک نام بماند و آن الله ... و زینب می بیند که بجای الله همان بتها و بجای مسجد رسول الله ، مسجد معاویه و بجای امام،بنی امیه و بجای حق ،کفربر مسند نشسته ...
تمام سپاهی که حسین(ع)با خود به کربلا آورده بود شهادت خود را داده اند و سر بر آسمان نهاده اند ...
و زینب چه می تواند بکند ...
اینک آن لحظه موعود فرا رسیده ... زینب تمام خویش را فریاد می کند تا تمام تاریخ ، تمام کائنات پیام عاشورا را بشنوند تا خون پاک حسین(ع) در این صحرا پامال زمان نگردد ...
و تو اینک باید همان فریاد را با خود ببری و در هرجای این پهنه خاکی پرچمی به نام نامی حسین(ع) برافرازی تا حسین (ع)این نماد آزادگی دیگر بار خونی شود در رگ همه محرومان جهان تا هجرتی کنند به خویشتن ....
و باوری به سراغت می آید باوری که ترا از همه این تمدن دروغ و از این مناره هایی که به نام الله در هرجایی بنا شده و از این خلافتی که بازیچه ای شده است تا یزیدها و عبدالرحمن ها و کعب الاحبارها بنام رسول الله حکم جهاد با حسین ها را فتوی می دهند متنفر می سازد...
... و چه زیباست که مظلومیت را به حسین(ع)نسبت داده اند ...چرا که ذره ذره این خاک مظلومیت حسین(ع) را گواهی می دهند وفرشتگان هنوز از خاطرشان نرفته که چگونه خدا در روز عاشورا بر عرش مستولی گشت و بار دیگر ندا سرداد:
فتبارک الله احسن الخالقین
و عاشورا چراغیست تا من و تو بتوانیم در پرتو نورش راهمان را بیابیم ... ودست آویزیست تا پیام آن پیام آور بزرگ را فراموش نکنیم تا حسین(ع) را بشناسیم که محمد (ص)را گم نکنیم ... تا من و تو بیراهه نرویم .تا زر وزور و تزویر فریبمان ندهد تا بدانیم که حج را آنگاه که تایید کننده باطل است ترک کنیم .تا بدانیم که وظیفه من و تو آن است که هرگاه تاریخ ما را به شهادت خواند در هر مکان و هر زمانی که ایستاده ایم در کربلای عصر خویش حاضر شویم و با تمام هستی خود شهادت دهیم ...
سلام بر حسین ثار الله...
و این وظیفه من و توست.واین پیام کربلاست ...
همه حجت مسلمانی من حسین بن علی ست.

چشمه چشمه مشک می جوشد زآب
وای از دستان پور بو تراب
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جیب بیت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان می دهد
دین ما بوی غم نان می دهد ...
احمد افروز-زمستان ۸۶
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
دوباره باران کویر:
دوستان عزیزم سلام.متاسفانه برغم همه تلاشها و انرژی هایی که صرف شد گویا عده ای نا آدمی پشت نقابهای بی شرمی خودشان دست از هک کردن وبلاگ بانو شقایق بیات بر نمی دارند.به همین جهت و با بزرگواری ایشان بنده مجددا در باران کویر می نویسم.تا مشکل حل شود...
و اما کربلا...
نمی دونم چرا نوشتن این قسمت برام انقدر سخت هست...بهرحال نقص کلام است و...)
ساعت 2 بعد از ظهر بود که به سمت کربلا راه افتادیم.حالا ما بودیم و وداع با علی(ع) ما بودیم و التهاب کربلا ما بودیم و دلی پر از حسرت...
بازهم تو جاده های فقر و غربت و این بار سکوتی عجیب و بغضهایی در گلو مانده....3 ساعتی تو راه بودیم و هر چند کیلومتر ایست بازرسی...که تو یکی از این ایست بازرسی ها گفتند همه باید پیاده شن....تفتیش بدنی...
مجددا سوار اتوبوس می شیم و هنوز چند صد متری حرکت نکردیم که مدیر کاروان میگه:"از اینجا به بعد خاک کربلاست"و ضرباهنگ این کلام را نه گوش سر که گویا گوش دل شنید چرا که یکباره روح وجانت به آتش کشیده میشه...اینجا کربلاست خاک مقدسی که میعادگاه عشق بود.اینجا کربلاست شاهد تاریخ .تاریخ شاهد.اینجا کربلاست قربانگاه عشق ... معشوق خداست و عاشق قربانی حسین(ع)...و خاندانش
خویش فربه می کنیم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
فضای کربلا آنقدر سنگین است که ناخواسته حجم سنگینی آن را بر روی شانه های ناتوانت احساس می کنی...یا حسین یگو در این صحرا بر تو چه گذشت....یا حسین بگو در کربلاهایی که بعد از کربلای تو هر روز و هر ساعت در گوشه کنار این جهان برپا می شود چه می کنی....بگو هنوز آیا فریاد هل من ناصر و ینصرنیت را پاسخی شنیده ای...
و اینجاست که می توان فلسفه گریستن برای حسین را فهمید...وقتی روح از درون به آتش کشیده می شود و حصار تن براو تنگ می آید غیر اشک چه چیزی می تواند او راا آرام کند...
اتوبوسی که تا چند لحظه پیش سکوت بود و سکوت اکنون سراسر گریه هست و ناله و نام مبارک حسین....
اتوبوس در محلی توقف می کند و از آنجا تا به هتل را باید پیاده برویم....
خوشبختانه تو کربلا هتل ما نزدیک بین الحرمین و در باب بغداد هست و دیگه نیازی به کاروان و نظم و...نیست گویا اصلا باید تو کربلا تنها باشی تا بدور از هر چشمی، چشم بر آسمان بدوزی....
لحظه ای که برای بار اول چشمها به گنبد و مناره حضرت عباس(ع) می افته همون هق هق ها و ناله ها سر به فغان می آرن...و تو با خود می گویی خدایا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...
اکنون تو بین الحرمین ایستاده ای به حرمین نگاه می کنی و تمام عاشورا به یکباره از مقابل دیدگانت مثل یک فیلم به نمایش در میآد...آروم قدم بر می داری نمی تونی لحظه ای چشم از تماشا بر داری و اینجاست که ناگهان گویا جبرئیل امین نازل می شود و آن آیات شریف را بار دیگر و اینبار بر قلب تو نازل می کند...
والعادیات ضبحا
فالموریات قدحا
فالمغریات صبحا
فاثرن به ی نقعا
فوسطن به ی جمعا
ان الانسان لربه ی لکنود ...
تو بین الحرمین تو بدنبال بهانه نیستی تا گریه کنی چرا که اشکها دیگر به فرمان تو نیست گویا آن ها هم شوق دیدار حسین(ع) را دارند....
وارد حرم حسین(ع) ... سلام بر تو ای وارث آدم ... سلام بر تو ای وارث ابراهیم ... سلام بر تو ای وارث تاریخ ... سلام بر تو ... وضریح شش گوشه ... حسین بن علی(ع) و در آغوشش علی اصغر(ع) ... و قسمت پایین علی اکبر(ع)... و این زیباترین و روح پذیرترین شش گوشه دنیاست ... در بالای سر حسین(ع) سنگی هم جنس سنگهای دیگر می بینی اما قرمز رنگ به رنگ خون(میگن این سنگ همونجایی که وقتی اسرا پس از رهایی برای دفن عزیزاشون اومدن و دنبال اجساد می گشتن ... پیکر حسین پیدا نمی شد ... زینب این سو و آنسو می دوید ... اما بی حاصل تا اینکه سنگی را از زمین بر می دارد و از زیرش خون بیرون می زند و خواهر می فهمد که حسینش اینجاست ... الان که اون سنگ قرمز رنگ اونجاست رو هم می گن چند بار عوض کردند ولی هربار رنگش تغییر کرده ... رنگ خون)گویا خون حسین هرگز نباید از بین برود ... و تو شنیده ایی که گفتند این سنگ بوی سیب می دهد ... و من با حسرتی تمام این سنگ رو بو می کنم اما فقط بوی خون میاد اونم خون داغ ... و ساعتی بعد دوباره بو می کنم همان بوست و روز بعد بار سوم ... گویا سیبی سرخ و تازه رو بو می کنم ... (می گن هر کسی نمی تونه این بو رو احساس کنه و البته خیلی ها هم احساس می کنن)
گوشه دیگه گودال قتلگاه هست و حرم حبیب بن مظاهر و در سمت دیگه آرامگاه شهدای کربلا... هم در یکجا جمعند تا غریبه ای در میانشان نباشد...
بخاطر جدا کردن زنها و مردها از همدیگه قسمت پایین ضریح که پیکرعلی اکبر(ع)اونجاست سمت مردها هست... ساعت 10:30شب روبروی ضریح امام حسین(ع)نشسته بودم و برای دل خودم نجوا می کردم ... ناگهان فریادها و شیون... گویا رسم بر اینه که هر شب این موقعه قسمت علی اکبر در اختیار خانومها قرار میگیره... زنان و مادرانی که گویا فرزند عزیزشون رو تو آغوش می گیرن...
با فاصله اندکی از حرم امام حسین(ع) تل زینبیه قرار داره و تو احساس می کنی که زینب هنوز همانجا ایستاده و برادرش را تماشا می کند...
کف العباس محلی که دستان سقای کربلا افتاده است در فاصله اندکی با حرمش قرار دارد...
هرنفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک می رویم عزم تماشا کراست...
شنبه برا خودمون بودیم ساعتی کنار ابوالفضل(ع) و ساعتی کنار حسین(ع) ... نماز صبح در حرم امام حسین(ع) حال و هوای دیگری دارد... نماز و بعد از آن زیارت عاشورا... نمازی به امامت حسین(ع)
یکشنبه همراه کاروان باید می رفتیم به زیارت مقتل علی اکبر(ع)... علی اصغر(ع)... خیمه گاه ابا عبداله(ع)... نهر علقمه
نمی دونم چطور باید آتش درون رو تو کاغذ بنویسم... تو تا نروی هرگز نخواهی دانست چه می گویم...
اما سه شنبه ... صبح قراره که بر گردیم... به سمت ایران... اجازه نمیدن تا این آخرین نماز صبح رو حرم بریم... باید طبق برنامه حرکت کنیم...حس عجیبی داری ...
حسرت ماندن و شوق رفتن...
ادامه دارد...
احمد افروز-بهمن۸۶
بر حسب اتفاقاتی که افتاده است
از این پس باران کویر در تو را می سپارم به مینای مهتاب ادامه می یابد
مینای مهتاب وبلاگ جدید بنده و خانم شقایق بیات می باشد.
اکثر دوستان با این بانوی ارجمند که از بهترینهای روزگار هستند آشناییت دارند
من تمامی دوستان باران کویر را در وبلاگ مینای مهتاب لینک خواهم نمود
منتظر قدوم سبز شما در این خانقاه عشق هستیم
البته باران کویر حذف نمی شود و در آینده ای نزدیک با شیوه ای دیگر ادامه می یابد....
حق یاورتان-پابوس تمام سروران![]()