واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند...(حافظ)
در اگزیستانسیالیسمی که آقای سارتر به آن معتقد است اصلی است و آن اینکه "من" نمی توانم هر کاری را انجام دهم چون هر کار "من" الگویی برای جامعه است.این یکی از جاذبه های اگزیستانسیالیسم است.
بسیار اتفاق افتاده که رفتار فردی را مورد نقد قرار داده ایم و انواع احکام را درباره وی صادر کرده ایم اما هرگز به رفتار خود نیاندیشیده ایم وچه بسا که همان رفتار را خودمان نیز انجام می دهیم.
بی شک رفتاری که درشرایط مختلف از ما سر میزند معرف شخصیت ماست.این خیلی مهم است که ما در شرایط مختلف چه رفتاری از خود بروز می دهیم.
این که وقتی تو خوب باشی من هم خوب باشم چندان مهم نیست.مهم آن است که وقتی تو بد بودی هم من خوب باشم.
وقتی در مقابل رفتاربد دیگران واکنش همسان انجام می دهیم پس چه تفاوتی میان "من" و "او"هست.
گر فراق بنده از بد بندگیست
گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست...(مولانا)
این که ما آماده آن باشیم تا رفتارمان را مطابق رفتار دیگران تنظیم کنیم در همه موارد صحیح نیست .
اخلاق رحمانی که همانا صفت بارز بزرگان دین و عرفان ما بوده هرگز به ما اجازه نمی دهدکه هر کاری را به دلخواه خود انجام دهیم.
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود از رق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.
جناب حافظ در دیوان اشعار خود بارها انسان را به مکارم اخلاقی و دوری ازعداوت ودشمنی دعوت نموده است :
آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا...
همانگونه که زیر بنای هر ساختمان و بنای عظیم در استحکام آن تاثیر دارد و قوام یک بنا به زیر ساخت آن بستگی دارد اخلاق نیز زیر بنای جامعه است که هرچه سالمتر باشد جامعه مستحکم تر خواهد بود.
متاسفانه امروز شاهد آنیم که گناه عظیمی مانند ریا چگونه در رفتار ما رسوخ کرده و هرلحظه ما را به تزویری آشکار و پنهان می کشاند.شاید هیچ کنترلی چون کنترل وجدان نتواند اخلاق ما را از انحراف نجات دهد.
این را بدانیم که هر رفتار ما بازتاب خود را خواهد داشت که نهایتا به خود ما خواهد رسید و ما هرگز از آن جدا نخواهیم بود.
از مکافات عمل غافل نشو
گندم از گندم بروید جو زجو
هرگز اینگونه نیست که ما رفتاری انجام دهیم و انعکاس آن را در زندگی خود نبینیم چرا که نظام هستی بگونه ایست که بازتاب این رفتارها را در جایی بر ما آشکار خواهد نمود آنجا که حضرت مولانا می فرماید:
این جهان کوهست وفعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا...
چقدر حضرت مولانا با این یبان شیواتکلیف همه را یکسره کرده و چه زیبا این جهان را به کوهی تشبیه کرده است که همانگونه که در کوه صدای ما انعکاس پیدا می کند در جهان نیز رفتار ما بازتاب پیدا می کند.
وانگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت
فعل را در غیب اثرها زادنسیت
وآن موالیدش بحکم خلق نیست
متاسفانه فضای وب شرایط خود را دارد و بالاجبار بایست سخن را کوتاه و خلاصه بیان نمود.
انسان حامل امانتیست که بایستی آن را به سلامت به سر منزل مقصود برساندو آن چیزی نیست جز خلیفه خدا بودن.جانشین خدا بر روی زمین.پس آدمی را رفتاری خداگونه باید.والسلام
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت بدر نرود....(حافظ)
قبل از اینکه پست این هفته رو بنویسم یک یادآوری لازم است و اون هم یادآوری روز19 آبان سالروز شهادت دکتر محمد حسین فاطمی است. سحر گاه روز 19 آبان سال 1332 زمانی که چند ماه از آن واقعه شوم مردادی گذشته بود 40 گلوله صدای فریاد مردی را خاموش کرد که پیش از اجرای حکم اعدام در تبی آتشین می سوخت با این حال مرگ را دوگونه می دانست مرگ در بستر ناز و مرگی در راه عزت و شرف و شهادت و خدای خود را شاکر بود که با شهادت در راه میهن دین خود را به مردم ستمدیده و رنج کشیده اداکرده است.دکتر فاطمی که وزیر امور خارجه ایران در دولت دکتر مصدق بود همان کسیست که پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به دکتر مصدق داد. او همانی بود که هنگامی که بضرب کارد جهل در لباس شعبان جعفری(شعبان بی مخ) در مقابل دادگاه جور مضروب شد در حین انتقال به بیمارستان فریادی از نهاد پرسوز خود برآورد:
"ای وای وطنم"
یادش گرامی – راهش پررهرو باد.
........................................................................................................................................................
چند روز پیش smsای را خواندم با این مضمون:
بچه ها شوخی شوخی سنگ میزن اما گنجشکها جدی جدی میمردن.
آدمها شوخی شوخی حرفاشونو می زنن اما دلها جدی جدی میشکنن.
تو شوخی شوخی به من خندیدی اما من جدی جدی عاشقت شدم.
خط دوم این smsبرام جالب بود و باز منو یاد قصه قدیمی زبان و آداب سخن گفتن انداخت.از قدیم بزرگان ما سخنهای بسیاری دراینباره گفته اند چه پیامبر و ائمه، چه عرفا و شعرا و چه عالمان و اندیشمندان ما .چنان که شیخ اجل سعدی شیراز یک باب از گلستانش را به این مقوله اختصاص داده است و حضرت مولانا در جای جای مثنوی شریف به این موضوع پرداخته است.
زین قبل فرمود احمد در مقال
در زبان پنهان بود حسن رجال
آیا تا بحال به این موضوع دقت کردیم که وقتی سخنی رو به زبان می آریم دیگه اختیار اونو نداریم و این سخن گفته شده است که اختیار ما رو بدست میگیره و تا سخنی رو نگفتیم کسی از راز درون ما و از شخصیت ما آگاه نخواهد شد.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
زبان این مخلوق خداوند همانقدر که برای آدمی نعمت و رحمت است همانقدر هم می تواند نقمت باشد و موجب رنج.همانقدر که گنج بی پایان است همانقدر هم رنج بی درمان است.
ای زبان تو بس زیانی بروری
چون تویی گویا چه گویم من ترا
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش در این خرمن زنی
در نهان جان از تو افغان میکند
گرچه هرچه گوییش آن میکند
ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم رنج بی درمان تویی
چه سوء تفاهم ها – چه کینه ها که با یک زبان خوش رفع میشود و چه دلها که با زبان خوش بدست می آید و چه قفلها که گشوده میشود.و در مقابل چه آتشها که با زبان بد گر می گیرد و چه جهانی که با یک طعنه ، با یک سخن نادرست برهم میریزد.
آیا تا بحال ریاضت سخن گفتن رو بر خودمون تحمیل کردیم.یعنی شده قبل از اینکه سخن رو بر زبان جاری کنیم به نهایت اون اندیشه کنیم.خیلی وقتها سخنان ما آنقدر بیهوده و پوچ است که گفتن و نگفتن آن تفاوتی دارد.
کم گوی و گزیده گوی چون در
کز اندک تو هزار خیزد
و چه خوب است وقتی سخنی را برای گفتن و بیان انتخاب می کنیم آن را با کلمات زیبا و سنجیده بیاراییم.
آیا تا کنون به موسیقی کلمات دقت کرده ایم.اگر کلمات رو دو دسته تقسیم کنیم 1- زشت و رکیک 2- زیبا و دلنشین آنگاه متوجه این تفاوت در موسیقی کلمات خواهیم شد.همانگونه که تحقیق آن محقق ژاپنی درباره تاثیر کلام خوب بر آب این را نشان می دهد که چگونه کلام خوب آرایش مولکولی آنها را منظم و کلام بد آن را برهم میریزد.(می توانید برای مشاهده آن عبارت" شهادت آب " را در گوگل جستجو کنید) اولین شنونده کلمات خود ما هستیم پس وقتی کلام خوب و بد چنان تاثیری بر آب دارند پس به یقین در روح ما هم تاثیر خواهند داشت.
چه خوب است که زبان خود را به گفتار نیک عادت دهیم که البته یکی از راههای رسیدن به این هدف خواندن و شنیدن حرفها و کلمات خوب است.کلماتی که در فرهنگ و ادب و تاریخمان هست و در ادبیاتمان متبلور شده است.
این کلام خوب است که ناخودآگاه تاثیر خود را در کردار و پندار ما خواهد گذاشت.و مگر هدف آدمی از زیستن چیست؟
حضرت مولانا چاره سخن خوب گفتن را در مثنوی شریف بیان نموده و آن صبر است .که چگونه با صبر پیشه کردن سخن گفتن آدمی همچون دم مسیحا به لها خواهد نشست و در تعالی روح و شخصیتمان تاثیر خواهد گذاشت.
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچه بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن برهم گزاف
گه زروی نقل وگه از روی لاف
زانکه تاریکست و هر سو پنبه زار
در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
وز سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسی دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هرجانی مسیح آساستی
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هر که صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپس تر رود....
آیا تا بحال به گناهان زبان فکر کرده ایم:تهمت،ناسزا،تملق،تمسخر،تحقیر کردن،تکبر،افشای راز، دروغ گفتن و...وقتی دهها گناه بزرگ از این زبان کوچک سر می زند چرا نباید مراقبش باشیم.
به نظر من قبل ازآن که به ریاضت جسم بپردازیم باید به ریاضت اخلاق بپردازیم و خود رو به مکارم اخلاق بیارائیم.
که همانا به گفته امام سجاد (ع) ادب بزرگترین سرمایه است و همانگونه که می بینیم اخلاق نادره قرن ماست.
مراقب باشیم از آن دسته از آدمها نباشیم که با یک سخن نسنجیده دلی رو بشکنیم.
توکز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت بدر نرود....
یا حق
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت زجهان گذران ما را بس
کاروان عمر باز به میان پاییز این پادشاه فصل ها رسید و دفتر زندگی مرا ورقی دیگر زد تا سال سی آغاز شود.
در 15 آبانماه سال 57 نزدیک ظهر چشم بر جهان گشودم و اینک 29 سال از آن حادثه می گذرد.
و امروز خداوند را بر این موهبت ، موهبت زیستن شکر می کنم و بر 29 سال عمری که گذشته است سجده شکر بجا می آورم.
اینک که آخرین سال دهه سوم زندگی آغاز می شود نگاهی بر این عمر رفته می افکنم ویاد حضرت مولانا می افتم :
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها
زین سوی تو چندین خطا زان سوی او چندان وفا
امروز خداوند را شکر می کنم که مرا با دوستانی آشنا کرد عظیم الشان.دوستانی از تبار عشق مردان مردستان.دوستانی که در جوارشان مشق عشق آموختم و راهبرانی که به من راه حق را آموختند.
بسیار شد که در این سالها با خدا چونان دوستانی شانه به شانه و زانو به زانو نشستم و همکلام شدم. و چه بسیار که اجابت دعا را به چشم دیدم و چه بسیار شد کز او مهجور و دور افتادم و چونان نامحرمان در پشت درها ماندم .و آنگاه چه می توانستم کنم جز "صبر و دعا" مگر نه که فرمودند:" صبر کن کالصبر و مفتاح الفرج" و این قبض و بست همچنان بود و هست و خواهد بود.چرا که طریق خدا همین است.
اما اکنون بسط است و شادی و شور چرا که باز مرا خوانده اند و قرعه بنامم زدند و باز دستگیری کرده اندو باز باده به جاممان ریخته اند و رقص و سماع و....
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
و اکنون در آستانه این سال سی خداوند رحمان را می خوانیم که ما را در مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق یاری کند و درهای رحمت خود را بروی ما بگشاید و به ما ایمان و آگاهی و شعور عطا بفرماید.
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
تا کی قافله سالار این کاروان کوله بار عمر ما را برزمین نهد و دفتر عمر ما را امضاء کند.
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
یا حق
چند روز پیش یکی از اجراهای زنده یاد سیدخلیل عالی نژاد رو گوش می دادم.واقعاً صدای سحرآمیز تنبور این مرد بزرگوار چقدر روح انسان رو به اهتزاز درمیاره صدایی که گویی از عالم بالا الهام میگیره و آنگاه که با صدای گرم و دلنشین خودش همراه میشه این شور و حال صدچندان میشه.واقعاً بی نظیره.یادش بخیر
(متاسفانه در ۲۷ آبانماه سال۱۳۸۰ این مرد شریف تو سوئد کشته شد و خانه اش به آتش کشیده شد و هنوز اطلاع درستی از ماجرا در دست نیست یا لااقل بنده ندارم.)مراسم خاکسپاریش تو صحنه کرمانشاه واقعاً عرفانی بود به مصداق این شعر شریف که می فرماید:
مریزید درگور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالند بجز مطرب و چنگ زن
و در مراسم خاکسپاری ایشان نیز دسته ای تنبور نواز می نواختند و میرفتند تا با یار دیرینه خود وداع کنند.
یادش بخیر- روحش شاد.
در همین اجرا که دربالا به اون اشاره شد جناب سیدخلیل شعری از حضرت مولانا رو میخونه که بهانه این پست بود:
پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردش های چرخ است این که خلق
می سرایندش به تنبور و به حلق
ما همه اجزای آدم بوده ایم
در بهشت این لحن ها بشنوده ایم
ناله تنبور و بعضی سازها
اندکی ماند بدان آوازها
این که انسان موجودیست فراموش کار بر هیچ کس پوشیده نیست و البته برخی مواقع این فراموشی خود نعمتیست.مثل فراموش کردن داغ عزیزان و فراموش کردن خاطرات بد و فراموش کردن بدیهای مردم و... و هرچند اگر این فراموشی نبود شاید عده ای تاب این زندگانی را نداشتند.اما یه موقعه هایی این فراموشی نه تنها نعمت نیست بلکه نقمت است و بلای جان و حربه شیطان.
این تعبیر یه تعبیر قدیمی که خداوند ابتدا ارواح رو خلق کرد و از آنها پیمان گرفت و روح ها پیشتر از جسم ها خلق شدند و همه روح ها با یکدیگر آشنایند. و اگر امروز فردی رو تو خیابون می بینیم که باهاش احساس آشنایی می کنیم شاید به این دلیل هست که اونو نه چشم سر بلکه چشم روح و نه جسم اونو بلکه روح اونو دیده .اینجاست که یک لحظه اون پرده غفلت و فراموشی کنار می ره و یاد اون آشناییها می افتیم.
بگردید.بگردید.در این خانه بگردید
در این خانه غریبید غریبانه بگردید.
چرا این همه غفلت؟
چرا گاهی به آسمان نگاه نمی کنیم ؟مگر نه اینکه ما زبالاییم و بالا می رویم؟
بیایید کمی فکر کنیم.مگر نه اینکه تفکر بالاتر از عبادت هست؟
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست
در دل ما درنگر هر دم شق قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست
بلکه به دریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست
آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست
تو سریال خانه سبز که اینروزها از تلویزیون پخش مجدد اون شروع شده تویکی از قسمتها پسر کوچیک خانواده یه شیشه نوشابه رو میبره پیش اهالی خانه و از اونا می پرسه ته این چیه (... نمی دونیم)نوشابه رو سر میکشه و وقتی ته اون پیدا می شه میگه توش هیچی نبود و با اینکار بیهوده بودن نزاع خانواده ها رو به اونا نشون میده.
واقعا هم ته بعضی چیزها هیچی نیست.
بیایید ببینیم واقعا بعضی چیزها ارزش سرمایه گذاری داره؟به چه قیمتی برامون تموم میشه؟آیا از ارزش خود ما یا اونمقداری که براش میزاریم بیشتر هست؟دروغ به چه قیمت؟ریا؟غیبت؟تهمت؟تجسس بیهوده؟فضولی؟دزدی؟...
مگر نه اینکه:
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
به صف اندرآ تنها که سفندیار وقتی
در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بیایید وقتی دلمون گرفت به یاد اون باشیم.اون که هر لحظه چشم براه ماست.
بازآ .بازآ هرآنچه هستی بازآ
بزارید همین جا یه سوء تفاهم رو حل کنیم.و اون اینکه با خدا بودن ترک دنیا نیست بلکه ترک افکار و اخلاق های بد و جایگزینی اخلاق و افکار خوب با محوریت خداست.مگر نه اینکه قرآن فرموده:درباره مردم فکر خوب بکنیم.
و نیازی به ترک مادیات نیست . بلکه یاد خدا رو ترک نکنیم و بقول حضرت مولوی:
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نی قماش و نقده و فرزند و زن
بیایید به یاد بیاریم و به یاد داشته باشیم که کی بودیم و کی هستیم؟
انسانیم و خلیفه خداوند.
یا حق
متاسفانه وقتی می خواستم مطلب بالا رو آپ کنم متوجه شدم دوست عزیزمان جناب پدرام-نویسنده محترم وبلاگ فلسفه-ادبیات-موسیقی(ستون پیوندها)- در غم از دست دادن پدربزرگوارشان در سوگ نشسته اند.این ضایعه را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می نماییم.
۱- دوست و خواهرم خوبم سرکار خانم مرضیه در پست 20تیراز دوستان و خوانندگان خواسته بودند تا برای سلامتی عزیزی دست به دعا برآرند.امر ایشان اطاعت شد و دستان محتاج برآسمان برآمد و بر این کویر سوزان بارانی طلبیدند.و خداوند خدا بر خلوتکده مرضیه سری زد و دستان محتاج را مشتاق شد وآنگاه باران رحمت الهی باریدن گرفت.وخوشبختانه مرضیه عزیز در پست 26 مهرخبر سلامتی دوباره آن عزیز را به اطلاع دوستان رساند و دیگر اثری از تومور مغزی آن دوست در آخرین عکس برداری قبل از عمل جراحی موجود نبود و این یعنی معجزه...و اینجاست که ناخودآگاه شعر جناب سایه بر زبانت جاری میشود:
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
و این بهانه ای شد تا قسمت اول پست این هفته را درباره دعا بنویسم.
دعا معقولیست کز ابتدای پیدایش بشر از آن غارها تا این آسمانخراش ها با او بوده وانسان راآنگاه که عقل و دانش او را تنها می گذارند این دعاست که دستگیر شده و اورا تا سرمنزل مقصود هدایت می کند البته این بدان معنا نیست که دعا را با عقل و دانش کاری نیست بل نقش دعا و قدرت پرواز آن است.قدرتی که انسان را تا عرش خداوند بالا برده و بی پرده مخلوق را در برابر خالق می نشاند تا سفره دل بازکند از سردرد و عشق.و تو هرچه عاشق تر هرچه آشفته تر دعایت سوزناک تر و کاراتر مگر نشنیده ای دعای امیر المومنین را(مولای یا مولا انت فقیر و انا غنی...)چه زیباست و چه متضرعانه و چه عاشقانه.
"ما انسان را از لجن متعفن خلق کردیم و آنگاه روح خود را درآن دمیدیم".یعنی چه؟ یعنی اینکه انسان دو بعد دارد لجن بودن و خدا بودن.وقتی انسان در کسب فضائل و نگهداری آن امانت الهی ساعی بوده و بعد لجن بودن را در خود میمیراند از او چه باقی می ماند؟ روح خدا و وجود او وجودی می شود که در آن تنها خدا وجود دارد و انسان می شود خدا.انالحق را مگر نشنیده ای که همین معناست.و دعایی که این "انسان خدا" می کند دعایست که از زبان خدا بیرون می آید چرا که حرف او ، فکر او و همهء او خداست.هوالحق.و مگر می شود خدای دعای خود را برآورده نکند.
بسیار اتفاق می افتد که دعا می کنیم و پاسخی نمی شنویم.(مثل کشیدن چک . خوب مرد حسابی وقتی تو حسابت پول نداری برای چی چک می کشی.تازه کلی حال دادن که یکسری از چکهاتو بلامحل پاس کردن یه خورده همچی حسابتو پر کن بعد.پرکردنشهم خیلی سادست یه خورده همچی آدم شو همین.تازه یه موقعه هایی این رئیس بانکه می دونه تو اگر این چک رو برداشت کنی می خوای با پولش بری دنبال کار بد خوب دلش بحالت می سوزه و...پس زیاد سخت نگیر.)بزرگان سخنان بسیاری در این باره گفته اند اما حضرت مولوی در مثنوی شریف داستانی دارد که خالی از لطف نیست.
شخصی بوده که دعا بسیار می کرد و دائم در حال دعا بود.روزی شیطان به سراغ او آمد و گفت از این همه دعا تو را چه حاصل وقتی پاسخی نمی شنوی. آن شخص غمگین شد و با ناراحتی و افسردگی به خواب رفت و در خواب دید که به او گفتند چرا دست از دعابرداشتی آیا پشیمان شدی؟ گفت:پشیمان نیستم اما وقتی پاسخ دعایم نمی آید ترسیدم که نکند بنده ای رانده شده از درگاه حق هستم.ندا پاسخ داد :این دعا گفتن تو عین لبیک ماست و این همه حیله ها و راهکارهایی که به کار می بری تا به ما نزدیک شوی همه از لطف ماست.اتفاقا این گنه کاران هستند که بر زبان آنها قفل نهادیم تا اسم خدا را بر دهان نیاورندو....
|
آن یکی الله میگفتی شبی تا که شیرین میشد از ذکرش لبی |
|
|
|
گفت شیطان آخر ای بسیارگو |
|
|
|
مینیاید یک جواب از پیش تخت چند الله میزنی با روی سخت |
|
|
|
او شکستهدل شد و بنهاد سر |
|
|
|
گفت هین از ذکر چون وا ماندهای چون پشیمانی از آن کش خواندهای |
|
|
|
گفت لبیکم نمیآید جواب زان همیترسم که باشم رد باب |
|
|
|
گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست |
|
|
|
حیلهها و چارهجوییهای تو جذب ما بود و گشاد این پای تو |
|
|
|
ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیکهاست |
|
|
|
جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست |
|
|
|
بر دهان و بر دلش قفلست و بند |
|
|
و براستی که چنین است و دعا کردن نیز نعمتی و رحمتی است از خداوند رحیم.
و وای بر روزی که زبانمان به دعا گشوده نشود.وقتی تنها می شوی و از کسی کاری ساخته نیست ، وقتی احساس می کنی تنها در برابر عظمت بیکران حضرت دوست قرار گرفته ای، وقتی دلت گرفته و روح ات آشفته است این دعاست که آب آرامش بر آتش آشفتگی هایت می ریزد و به تو آرامشی عطا می کند ژرف و دلت اینک معبد خداست.و وای برکسی که دوباره معبد خدا را به جایگاه ابلیس مبدل کند.
|
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا |
|
|
|
بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا |
|
|
|
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا |
|
|
|
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان |
|