تبليغاتX
باران کویر

دوست عزیزی چندی پیش در کامنتی عنوان کرده بودند "امروز که زاد روز مولویست انتظار داشتم شما مطلبی در اینباره نوشته باشید" هر چند تذکر این دوست عزیز بجا بود و اگر گرفتاریهای روزمره!!! اجازه می داد حتما اینکار را می کردم و هرچند که  این مطلب در بارگاه سلطان سلاطین عشق ورق پاره ای بیش نمی بود.اما بهرحال بی مناسبت ندیدم تا امروز که هنوز حال و هوای مولوی برجاست این مطلب را بنویسم.

برای من که اکنون چند سالیست که از آن اقیانوس عالم معرفت جرعه ها می نوشم نه تنها یک روز بلکه هر روز روز مولویست.در این چند سال روزی را بخاطر ندارم که حرفی-سخنی-شعری و مطلبی از حضرت مولوی نخوانده یا در دل زمزمه نکرده باشم.برای من که مثنوی شریف چون آیینه ای در برابر دیدگانم هر لحظه خودنمایی می کند هر روز روز مولاناست.من از مکتب آن بزرگوار آموخته ام که:

تو مگو ما را بدان شه راه نیست           با کریمان کارها دشوار نیست

و این سخن او مرا در راه طلب ثابت قدم می دارد چرا که خدای من خدای کریمیست که هیچ کاری بر او دشوار نیست و هم او مرا به عشق می خواند عشقی که چنین توصیفش می کند:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما             ای طبیب جمله علتهای ما

  ای دوای نخوت و ناموس ما                            ای تو افلاطون و جالینوس ما

  جسم خاک از عشق بر افلاک شد                  کوه در رقص آمد و چالاک شد

     عشقها گر زین سر و گر زان سر است             عاقبت ما را بدان سو رهبر است

عشقهایی کز پی رنگی بود                          عشق نبود عاقبت ننگی بود

و باز حضرت مولاناست که مرا به در لحظه بودن و وقت شناسی می خواند:

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق                    نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی                      هست را از نسیه خیزد نیستی

و اوست که مناجاتی دیگر گونه را به من می آموزد:

ای خدای بی نظیر ایثار کن                           گوش را چون حلقه کردی زین سخن

دست ما گیر و در آن مجلس کشان                کز رحیقت می خورند این سرخوشان

از تو نوشند ار ذکورند ار اناث                                    بی دریغی در عطا یا مستغاث

و باز آن معلم بزرگ اخلاق است که مرا به ادب می خواند:

از خدا خواهیم توفیق ادب                            بر ادب محروم ماند از لطف رب

مولوی پادشاهیست کز فقیرانی چو من دستگیری می کند و درطریق انسانیت قدم به قدم با چراغ مثنوی همراهی می کند...

پس هر روز روز مولویست.چرا که هر روز نوروزیست تازه و انسان مولودی دوباره

 و مولوی دیدی تازه و بینشی عمیق به انسان می بخشد صبح مولوی صبحی دیگرست"صبح چه نور خداست" و حج اش حجی دیگر:

ای قوم به حج رفته کجایید                             معشوق همین جاست بیایید

کلامش ودیعه ای الهیست کز عالم غیب به او می رسد:

آنچه زما شنیده ای ما زخدا شنیده ایم              چون همه گفتگوی ما هست زگفتگوی او

و عشق را کار مردان مرد می داند:

عشق از اول زان سبب خونی بود                     تا گریزد هر که بیرونی بود

و خود عاشقیست که  ملامتهای آن رابه جان خریدار و به دل پذیراست:

ترسم و نالم که او باور کند                        وز کردم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد                 ای عجب من عاشق ای هر دو ضد

این نه بلبل این نهنگ آتشیست                 جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست

او فلسفه انسان را می داند و غایت آن را می بیند:

از جمادی مردم و نامی شدم                       وز نما مردم به حیوان سر زدم

  مردم از حیوانی آدم شدم                      پس چه ترسم کی زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر                                     تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن زجو                           کل وجهه هالک الا وجه هو

بار دیگر از ملک قربان شوم                                آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون                            گویدم که انا الیه راجعون

و همه این سخنان را با طالبان حقیقت می گوید:

در نیابد حال پخته هیچ خام                  پس سخن کوتاه می باید والسلام

و امروز این ما هستیم که از اندیشه های آن عقاب بلند پرواز آسمان عشق بهره ها ببریم و دست ارادت به دامان آن شهسوار عالم معنا بیافکنیم.از طعنه طاعنان نهراسیم  و دل به عشق بسپاریم عشق که فلسفه آفرینش است.

و به یاد یادآوری عظیم او در دیوان کبیر شمس بیفتیم که فرمود:

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها     زین سوی تو چندین خطا زان سوی او چندان وفا

و براستی باید اندیشه کنیم که برای روز دیدار با حضرت حق چه اندوخته ایم و با این همه کرم و جود و بخششی که هر روز و هر لحظه بر ما نازل می شود ما را چه می شود کین چنین خطا کاریم.

حضرت مولوی از ستارگان بل خورشیدان هدایت بشر است که خود با تمسک به قرآن مجید و شیفتگی و محصلی در مکتب آموزگار بزرگ بشر پیامبر مهر و رحمت حضرت محمد بن عبدالله(ص) طریق عشق و انسانیت را  آبرومندانه پیمود و به جویندگان حقیقت و تشنگان شربت وصال مثنوی شریف را هدیه نمود

روحش گرامی -مقامش متعالی

در این پست این نکته را خدمت دوستان عزیز و همراهان خوش دل می رسانم که من از این پس اگر عمری باقی باشد روزهای سه شنبه بروز خواهم بود تا هم دوستان عزیز بدانند و در روزهای دیگر وقت گرانقدرشان گرفته نشود و هم خود پایبند نظم باشم.

یا حق 

 

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:22 توسط احمد افروز |

امسال قسمت شد تا چند روزی از ماه رمضان سفری به مشهد مقدس بریم و در بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) دل و روح رو جلا بدیم .سه شنبه، شب نوزدهم دومین شب از شبهای قدر تو حرم بودیم شیخ حسین انصاریان منبر داشت و انصافا حال و فضای خوبی ایجاد کرده بود هرچند فاز ما همچی وصل نبود ولی فضا آدمی رو با خودش میبرد.... روز بیست و یکم روز شهادت حضرت علی(ع) بعد از اذان مغرب خودم تنهایی رفتم حرم حال خوبی داشتم یه جای خوب هم گیرم اومد که 2 ساعتی تو خلوت حالی بود و راز و نیازی....

و پنج شنبه صبح به سمت توس رفتیم توس حماسی مدفن سرداران شعر ایران زمین.فردوسی بزرگ ،اخوان ثالث ، مرد مردستان... حالی که رفت و سوز وگدازی که گذشت...

شب هنگام هم که آخرین شب قدربود و دعای جوشن کبیر و بک یا الله... جمعیت میلیونی که تو جای جای حرم نشسته بودند تو رواق ها و تو صحن ها ، زیر ایوانها و... و صدای الهی العفو... و انوقت هست که تو عشق عریان رو مشاهده می کنی....

جمعه صبح بعد از خداحافظی با امام رضا (ع) راهی شدیم و اینبار از جاده سمنان.

در ابتدای راه نیشابور بود نیشابور معظم.

با شور و شوق رفتیم سمت خیام و عطار و کمال الملک ولی با کمال تعجب نوشته بودند تا ساعت یک محموعه ها تعطیل چرا ... روزجهانی قدس!!!

 از آرامگاه خیام از دور عکس گرفتم اما اشتیاق من آنقدر بود که به سمت آرامگاه عطار بزرگ برم خوشبختانه اونجا علیرغم اینکه بسته بود یک از اون متصدی ها دلش سوخت و در آرامگاه رو باز کرد و شور حالی که بر سر مزار عطار بود و...

از اونجا که رد شدیم بسطام بود بسطام عالی اعلا... بارگاه سلاطین عشق خداوندان معرفت شیخ ابوالحسن خرقانی ، بایزید بسطامی چه حالی چه شوری حالی فرای وصف .شوری ورای شور.آرامگاه بایزید انقدر فراوانی عشق است که اگه نخواهی هم باز بی بهره بیرون نمی آی.

 السلام علیک یا سلطان العارفین یا بایزید بسطامی ....

شب هم تهران بودیم و پایان سفر به دیار عشق.

عکسهایی تهیه کردم که بعدا تو وبلاگ قرار می دم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:58 توسط احمد افروز |

خوشبختانه امروزه بخاطر برخی از تکنولوژی ها زندگی راحتتر شد ه ولی متاسفانه نداشتن فرهنگ استفاده از این تکنولوژی ها بعضا دردسرهایی رو هم باعث شده مثلا همین اتفاق روزمره ای که تو مترو می افته.

با عجله خودمو به مترو میرسونم(ایستگاه صادقیه) وقتی وارد سالن می شم امکانات موجود مثل گیشه های فروش روزنامه.عطر و ادکلن.اغذیه.کتاب و... وهمچنین سیستم مکانیزه فروش بلیط و کارگرانی که مدام در حال نظافت محوطه هستند و تابلوهای راهنما و... خیلی جالب به نظر میرسه .از ورودی مکانیزه بلیط رد می شم و با پله برقی به سمت سکوی سوار شدن میرم وقتی بالا می رسم افراد کمی در غالب دسته های چهار پنج نفری با فاصله های مشخص از هم وایستادن (ظاهرا تو محل دقیق باز شدن درها وایستادن)با خوشحالی از این همه امکانات و نظم و انضباط و با آرامش کامل به سمت یکی از همین دسته های چهار پنج نفری می رم.یه نگاه به انتهای خط آهنی میندازم تا ببینم مترو میاد یا نه که از دور حرکت اونو به سمت سکو میشه دید و خوشحال از اینکه تا چند ثانیه دیگه سوار میشیمو و... تو همین فکرها هستم که صدای قطار خیلی نزدیکتر بگوش میرسه برمی گردم و پشت سرمو نگاه می کنم همونجایی که قطار بین شهری کرج-تهران مسافرهاشو پیاده می کنه و... وا مصیبتا هنوز مترو نرسیده که درهای قطار بین شهری کرج -تهران باز میشه انگار جمعیت منفجر میشن.با سرعت یک دونده دوی صدمتر چنان به طرف سکوی مترو میان که آدم میگه الان با همه اینا میافتم پایین یه نگاه به افرادی که با عجله به سمت ما میان (نه ببخشید می دون) و یه نگاه به تابلوی خطر مرگ که روی ریل نصب شده و... اما نه. خوشبختانه چنان با مهارت و با فاصله یک مو از ما ترمز می کنن که آدم نفس راحتی می کشه.همین موقع هم هستش که مترو وارد میشه و درحال ترمز کردن هستش که جنب و جوشی دوباره برای جا گیری بهتر بین مردم شروع میشه تو همین لحظه یکی با زبون محلی به بغل دستیش میگه "حل بدیها" ناگهان درهای مترو باز میشه و تو یک چشم بهم زدن تمام اون جمعیت به داخل واگن شلیک میشن و مثل خرچنگ با حرکت به پهلو و تنظیم باسن. خودشونو به طرف یکی از صندلیها پرتاب می کنن من بخت برگشته هم که لای جمعیت موندم و... همه این ماجرا تو کمتر از یک اپسیدوم ثانیه  اتفاق میفته.

دوباره آرامشی مجدد برقرار میشه.کم کم تلفن های همراه از جیب ها در میاد و بلوتوث بازی یه نگاه به موبایل خودم میندازم می بینم یه بلوتوث از طرف (شقایق)منتظر اجازه وروده  از ترس اینکه نکته ویروس باشه ردش می کنم که پشت سرش یه بلوتوث از (مرجان)میاد همون کار رو تکرار می کنم و یه نگاه به اطرافم میندازم ولی هیچ دختری تو واگن نیست بلوتوثم رو روشن می کنم و موقع جستجو اسامی جالبی میاد(مرجان-شقایق-بیتا-تورو خدا برا منم بفرست-فقط سکسی بفرست- من خرم- بیا تو -و...)عجب.بلوتوث رو خاموش میکنم و روزنامه ای که همراهم بود رو بسختی بالا می آرم تا لااقل تیترشو یه نگاهی بندازم که یه لحظه بوی تند سیر تا ته حلقم میره اونوقته که تازه متوجه سی وپنج تا کله کنار سر خودم میشم.بالاجبار روزنامه رو تا می کنم و متوجه قیافه عصبانی همون کله ها می شم که احتمالا تو دلشون صدتا فحش بارم می کنن که ....

قطار سه تا ایستگاه رو رد کرده و جمعیت همچنان فشرده تر میشه که تو ایستگاه آزادی وقتی قطار نگه میداره یه دختر بخت برگشته ای هم وارد واگن میشه که برادران وظیفه شناس همگی به طرف اون قبله آمال میچرخند که مبادا خدای ناکرده تنی!!! - دستی!!! - یا نگاه نامحرمی!!! با وجود اون خانوم برخورد بکنه.

پس از یک مسافرت چند دقیقه ای با این دستگاه آبمیوه گیری. مترو به ایستگاه امام خمینی میرسه و همون اتفاق به نوعی دیگه تکرار می شه .تعدادی میخان سوار شن و تعداد زیادی پیاده اما نه اون حوصله صبر کردن داره و نه این یکی قصد پیاده شدن منصفانه و باز یه درگیری فیزیکی برای چند ثانیه(چقدر ما به وقت و زمان ارزش قائلیم)

این درست که مترو چند سالیست که تو تهران راه افتاده و هنوز تا تکمیل شدن نهایی زیاد کار داریم و هرچند مشکلاتی از قبیل کم بودن تعداد قطارها و راه نیفتادن برخی ایستگاهها و ضیعف بودن سیستم های حمل و نقل دیگه مثل اتوبوس و تاکسی و... و به تبع عدم زمانبندی صحیح از سوی شهروندان باعث بروز برخی از این مشکلات میشه ولی آیا فکر نمی کنیم که این دیگه فرافکنی مشکلات هستش.

مثلا امکان خوب بلوتوث تو موبایل ها رو چرا باید اینگونه ضایع کنیم و به جای استفاده صحیح به دنبال ارسال ویروس و پیامهای بیخود و تصاویر بد باشیم.

ویا چرا با بوی بد و تند عرق بدن و کثیفی لباس و عدم استفاده عطر و خوردن غذاهای نامتبوع. دیگران رو اذیت کنیم.

چرا بجای برقراری نظم و آرامش و سوار و پیاده شدن مناسب که حداکثر اختلاف زمانیش چند دقیقه هستش به فکر حل دادن و تنه زدن و... هستیم.

و اگه مثلا خانمی سوار واگن آقایون میشه چرا باید اونو از این کارش پشیمون بکنیم.

آیا این واقعا یک عادت زشت نیست.

خیلی از این چیزها قابل کنترل رسمی نیست اما خودمون که میتونیم خودمونو اصلاح کنیم بخدا اونوقت مترو سوار شدن هم لذتی داره.

بیاید امتحان کنیم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:30 توسط احمد افروز |