چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
دوستان عزیزی که پستهای "خویش را تاویل کن نه ذکر را " ملاحظه فرمودند تا حدودی از انگیزه و علل نوشتن آن اطلاع دارند.
من در این پستها سعی نمودن با اشاره خلاصه وار به برخی نکات نگاه به دین را تغییر داده و زنگارهای آن را بزدایم.
نکته اول این بود که باید انتظاراتمان را از دین معقول کنیم نه چنان که دین را آنقدر فربه کنیم که تمام گزاره ها را از آن انتظار داشته باشیم که این باعث بروز مشکلات عدیده در دنیای مدرن و تعارض با عقل مدرن است و نه چنان آن را مهجور نماییم که کوچکترین اثری از دین در زندگیمان نباشد که این موجب آفت معنویت زدایی از جوامع می باشد.دین کامل است نه به این معنا که هرچه را بخواهیم از آن استخراج نماییم.بلکه دین در دین بودنش کامل است و این است معنای "الیوم اکملت دینکم ..."
نکته دوم فهم ما از دین است که دین خود واحد و کامل است اما فهم ما از دین به تعداد افراد و هر کس بسته به مرتبه تکاملش از دین بهره ای برده و پیشرفت و تغییر در علوم دیگر تاثیر مستقیم در فهم دینی ما دارد و این نه به معنای شک و تردید در دین بلکه به معنای دوری از مطلق نگری و نگاه فاشیستی به دین می باشد.این سخن بدان معناست که باید هر دم دین خود را خالص گردانیم.
نکته سوم این که در نگاه به دین بایستی اصل و جوهر آن را در نظر بگیریم و نه دین تاریخی را آیا می توان قرون وسطی را حقیقت دین مسیحیت دانست.
بیاییم نگاهمان را به دین تغییر دهیم چه نگاه مطلق گرایانه آفتیست که موجب می شود دین که مایه رحمت و آرامش و معنویت است باعث جنگ و نزاع و ... شود.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
ما قبل از آنکه هر مارکی را بر خود بچسبانیم انسان هستیم و از این حیث باهم برابر به جای اینکه با مته انتقادهای بعضا غیرمنصفانه به جان دین بیفتیم به دنبال کسب حقیقت و رسیدن به مدینه فاضله انسانیت باشیم.
اگر دین ما باعث ایجاد نخوت و دوری از دیگران باشد پس باید در دینداریمان شک کنیم.
دین از ابتدا یکی بوده و تفاوتشان در مراتب تکاملشان بوده و این بخاطر رشد تدریجی بشر بوده است.
امروز راه نجات کشور از عقب ماندگیها نه مبارزه با دین(اسلام) بلکه در اصلاح نگاهمان به دین و بازگشت به عقلانیت است.
فراموش نکنیم که کودک عقل تمام مسائل ماورالطبیعه را نمی تواند درک کند.
این پستها را خواستم قبل از ماه رمضان تمام کنم تا بجای بحث و اختلاف در این فرصت پیش آمده به نزدیکی قلوب و پاکی نفس ببپردازیم.
اگر داعیه دین داریم و اگر حضرت محمد(ص) را پیشوای خود می دانیم خود نیز بایستی به دنبال آن بزرگوار بوده و مانند وی باشیم به قول حضرت مولانا:
| ملولان همه رفتند در خانه ببندید | بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید | |
| به معراج برآیید چو از آل رسولید | رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید | |
| چو او ماه شکافید شما ابر چرایید | چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید | |
| ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه | چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید | |
| چو مه روی نباشید ز مه روی متابید | چو رنجور نباشید سر خویش مبندید | |
| چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید | مدانید که چونید مدانید که چندید | |
| چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید | چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید | |
| چو در کان نباتید ترش روی چرایید | چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید | |
| چنین برمستیزید ز دولت مگریزید | چه امکان گریزست که در دام کمندید | |
| گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست | مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید | |
| چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع | چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید | |
| از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید | تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید | |
| ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید | خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید | |
| همان یار بیاید در دولت بگشاید | که آن یار کلیدست شما جمله کلندید | |
| خموشید که گفتار فروخورد شما را | خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید |
اما عنوان این پستها را نیز از حضرت مولوی وام گرفته بودم که در شعری در ارتباط با نحوه تفسیر قرآن سروده بود:
| گر ترا اشکال آید در نظر | پس تو شک داری در انشق القمر | |
| تازه کن ایمان نی از گفت زبان | ای هوا را تازه کرده در نهان | |
| تا هوا تازهست ایمان تازه نیست | کین هوا جز قفل آن دروازه نیست | |
| کردهای تاویل حرف بکر را | خویش را تاویل کن نه ذکر را | |
| بر هوا تاویل قرآن میکنی | پست و کژ شد از تو معنی سنی |
و در نهایت ضمن تبریک فرا رسیدن ماه مبارک رمضان در پی آن باشیم تا بیشترین بهره ها را از این ماه برده و حقیقتا به میهمانی خدا برویم.در دعای سحرگاهش و در ربنای افطارش...
سخن خود را با غزل زیبایی از حضرت مولانا به پایان می رسانم:
| ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها | زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا | |
| زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم | زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا | |
| زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد | زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا | |
| چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود | چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا | |
| از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی | آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را | |
| از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی | آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا | |
| گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او | گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا | |
| گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن | گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی | |
| این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان | یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها | |
| چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان | کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا | |
| بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش | چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا | |
| گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت | فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا | |
| گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان | گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا | |
| گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم | من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا | |
| جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو | من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا | |
| گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری | که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا | |
| گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت | هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی | |
| ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن | تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را | |
| اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود | یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا | |
| چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد |
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا |
فهم ما از دین
یکی از مسائلی که امروزه در ارتباط با دین بایستی به آن توجه داشته باشیم مساله فهم ما از دین است.دین خود الهی و آسمانی است اما همین دین وقتی ظهور می کند در زمین و در میان انسانها می آید.ما چه بخواهیم چه نخواهیم باید به این نکته اعتراف کنیم که دین هرچند خود در نهایت کمال و بی نقصی است اما دینداران انسانهایی زمینی هستند که در مراتب تکاملشان با یکدیگر تفاوت دارند همین تفاوت در مراتب تکامل یکی از دلایل تفاوت فهم ها از دین می باشد.به عنوان مثال دانشجویانی را درنظر بگیرید که در یک دوره شرکت نموده و همه با بهره گیری از یک استاد واحد دوره را طی نموده و موفق به کسب گواهینامه قبولی می شوند.آیا سطح برداشت و کسب معرفت همه این دانشجویان از آن دوره یکی می باشد.این تفاوت در برداشتها به مسائل مختلفی از جمله شرایط روحی - جسمی - فرهنگی - خانوادگی - میزان هوش - اطلاعات قبلی و... باز می گردد.در اینجا به نکته ای اشاره کنم آنهم درباره سلمان فارسی که عده ای او را القا کننده اسلام به حضرت محمد(ص) می دانند و برای این سخن خود سخن پیامبر که فرمود"اگر ابوذر می دانست در قلب سلمان چه می گذرد او را می کشت" را دلیل می آورند.آنها از این نکته غافلند که این سخن پیامبر همان اشاره به برداشتهای مختلف از دین است.همچنین باید به این نکته توجه کنیم که همانگونه که علوم مختلف با یکدیگردر ارتباطند و تغییر و پیشرفت یکی تاثیر در دیگر علوم دارد از این حیث فهم دینی نیز علمی است که با دیگر علوم در ارتباط است.این سخن بدین معنی است که اگر امروز به عنوان مثال در تفسیر دین با توجه به سطح دانش زمان سخنی می گوییم ممکن است فردا تغییراتی در دانش بوجود بیاید که تفسیر ما از دین را دیگرگونه کند این سخن به این معنا نیست که پس چون از تفسیرمان مطمئن نیستیم پس دینداری ما معنایی ندارد بلکه بدین معنی است که از قرائت های فاشیستی و مطلق گرایانه فاصله گرفته و هر دم در پی پیرایش دینداریمان به سوی حقیقت باشیم به قول شیخ محمود شبستری:
برو هردم ایمان خود تازه گردان مسلمان شو مسلمان شو مسلمان
پس از این مقدمه کوتاه درباره فهم ما از دین فکر می کنم بتوان به دوستان منتقد دین و همچنین به دینداران مطلق نگر این سخن را گفت که دین با فهم دینی تفاوت دارد.دین را اگر خدا فرستاده و آسمانی می باشد فهم دینی بشری و زمینی می باشد در نگاه به دین بایستی جوهر دین را در نظر بگیریم نه تعدادی از فهمهای دینی را.و همچنین فهم ما از دین تنها قرائت از دین نبوده و هرکس به فراخور حال خود بهره ای از این دریا برده است.
فکر می کنم پستهای " خویش را تاویل کن نه ذکر را" خاطر دوستان را خسته نموده سعی خواهم نمود در پست بعدی قسمت پایانی را بنویسم.
خداوند رجمان را می خوانیم که درهای رحمت خود را بروی ما بگشاید و ما را در راه رسیدن به حقیقت از شر شیطان نفس برهاند و به ما ایمان و آگاهی و شعور عطا فرماید.آمین
بنام حق
انتظارات ما از دین
بسیاری از مشکلات و مسائلی که امروزه در ارتباط با دین بوجود آمده است مربوط به سطح انتظارات ما از دین است متاسفانه ما بعضا سطح انتظاراتمان را از دین به حدی بالا برده ایم که توقع داریم دین پاسخگوی تمام سوالات ما باشد.در حالیکه به این نکته توجه نداریم که بسیاری از این سوالات که ما جواب آن را بهر نحوی می خواهیم از دین استخراج نماییم مربوط به حوزه غیر دینی است.بعنوان مثال ما آمده ایم و اصطلاحی را بعنوان طب اسلامی مطرح نموده ایم و در پی ان می خواهیم طب را از دین استخراج نماییم در حالیکه اولا طب مقوله ای کاملا غیر دینی می باشد دوما دین بخاطر آموزش طب ظهور نکرده و سوما نبودن طب در دین دلیلی بر نقصان دین نیست دین در دین بودن خود در حد کمال می باشد.همین اصرار بیش از حد در اینگونه جامع نشان دادن دین است که بهانه و دستاویزی برای ناکارآمد نشان دادن دین توسط برخی افراد شده است.
بسیاری از مسائلی که امروزه ما آن را دینی می نامیم مسائلی است که بعدا بر دین عارض شده که هیچ ارتباطی با ذات دین ندارد و متاسفانه افرادی که می خواهند علیه دین سخن بگویند از همین حوزه وارد می شوند.
دین اسلام را حضرت محمد (ص) به جهانیان ابلاغ نموده اما تاریخ اسلام و تمدن اسلامی را مسلمانان بر حسب شرایط تاریخی - جغرافیایی - فرهنگی و... ساخته اند .بیایید به این نکته توجه کنیم که مسائل ذاتی دین را از مسائلی که بعدا بر آن عارض شده تفکیک کنیم و از دین بعنوان دین انتظار داشته باشیم نه مسائلی که مربوط به فرهنگ های قومی و قبیله ای و... است را بعنوان دین قلمداد نموده و آن را دستاویزی برای حمله به دین قرار دهیم.
متاسفانه در اینجا مجال بسط کلام نیست دوستانی که مایل به این بحث می باشند می توانند در کامنتهایشان آن راعنوان کنند.آنچه که نوشتم تنها اشاره ای به این موضوع بود من به عنوان کسی که در این دنیای مدرن به دنبال حقیقت هستم مسائلی را مطرح نمودم امید که دوستان عزیز با نظرات و سخنان خود نوشته های مرا کامل نموده و یا اشتباهات آن را بزدایند.پیروز و پایدار باشید
ای خدا آن کن کز تو می سزد که زهر سوراخ مارم می گزد
باز خر ما را از این نفس پلید کاردش تا استخوان ما رسید
از چو ما بیچارگان این بند سخت که رهاند ای شه بی تاج و تخت
چون دعامان امر کردی ای اجاب این دعای خویش را کن مستجاب
یا حق
بنام حق
پست قبلی که با عنوان"خویش را تاویل کن نه ذکر را" درج شده بود کامنتهایی را بهمراه داشت که باعث شد در این پست که به عنوان قسمت دوم پست قبلی می باشد توضیحاتی را خدمت دوستان عرض نمایم.
این موضوع از آنجا آغاز شد که دوست عزیزی بنام محدثه کامنتی با این مضمون نوشته بودند" باور کن حس میکنم با یه ادم متحجر زبون نفهم طرفم شاید بهت بر بخوره. ولی عصبانیتم از چیز دیگه باعث میشه رک حرفم رو بزنم. در مورد جنتی و علی چی نوشتی؟ خجالت نمیکشی؟ تو علی می شناسی؟ تو میدونی عدالت علی چی بود؟ جنتی خر کدوم یکی از ماست که بخواد خر علی باشه. اخه بشر تو مولانا می شناسی که میگی پای استدلالیان چیه و چیه؟ چن بار پای مکتب مولانا نشستی؟ ها؟ چن بار؟ استدلال یعنی چی تو این شعر. متاسف شدم که اصلا به وبلاگت اومدم. اه اه که امثال تو دین و مذهبو خدا رو هم خراب میکنن پیش بقیه."
پس از ایشان دو.ست عزیز دیگری بنام داود در کامنتی فرموده بودند
" سلام
آقای برادر شما یه زحمت بکش بگو کدوم طرفی هستی؟؟؟
به هر حال عرض کنم که:
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانیه ماست
یا علی مدد"
در توضیحاتی که برای این دو بزرگوار نوشتم(در قسمت کامنتهایشان موجود می باشد) گویا آتش خشم محدثه خانم اندکی فروکش کرد ولی باز در اصل قضیه تفاوتی حاصل نشد چرا که درکامنت بعدیشان عنوان نمودند" من فقط عصبی بودم کامنتمو حذف کن. ولی بازم به مطالبت و طرز نوشتارت ایراد میگیرم. ضمنا من از این ندا خوشم نیومد و اینقدر با وبش مخالفم که حتی خوشم نیومد کامل بخونم چون خیلی مسخره و احمقانه برام نظر گذاشته بود. اصلا ادم بی ادبی نیستم. ولی وضعیت دوستم و نادونی مردم دیوونم کرده. متاسفم."
و جناب داود خان که آتش خشمشان دو چندان بود در کامنت دومشان نوشتند" سلام آقای برادر احمد
اخه وقتی که نوشتها تونو میخونم اصلا معلوم نمیشه که با چه نیتی اینا رو نوشتین!!!!
ما آیینه ایم و با همه یک روییم // ما عیب و هنر به پیش رو میگوییم
ما خط چپ و راست نخواندیم درست // هر کس به ره علی رود با اوییم
حالا فهمیدی چرا جهتٍ تو ازت پرسیدم
یا علی مدد"
و البته خشم ایشان در کامنت دیگری در وبلاگ محدثه نیز نمایان شد که برای ایشان نوشته بود" سلام
شاید بگی که به من ربطی نداره ولی من متن این پسره افروزو خوندم خدا هدایتش کنه و شما هم جسارتاً به خاطر حرف حقی که زدی معذرت نخواه."
هر چند دلیل این سخنان را نفهمیدم و خطایی را که از حقیر سرزده بود را نیافتم اما این کامنتها باعث شد تا بخواهم نکاتی را خدمت دوستان عزیز عرض کنم البته نه به عنوان یک ماجرا که برای من رخ داده است بلکه بعنوان اعتراض به شیوه ایی که ما در قضاوتهایمان از آن استفاده می کنیم.
آیا طرح این مساله که کدام طرفی هستی به نظر شما درست است.مگر نه اینکه "نبینیم چه کسی می گوید ببینیم چه می گوید"کدام طرفی هستی یعنی چه؟ مگر حق مطلقاً در یک طرف خاص است که هر که آنطرفی بود بحق و هرکه در آنطرف نبود نا حق است.و همچنین طرح این سوال که نیتتان از این نوشته ها چیست ؟ کدام نیت آیا خود شما نیتتان را مشخص نموده اید.هرچند بنده در ابتدای همان پست عرض کردم که ماجرا از کجا آغاز شده است.من در این پست جملاتی را درباره اسلام نوشتم غلط یا درست.اگر درست باشد که به کدام طرفی بودن من ربطی ندارد و اگر غلط باشد نیز همچنین و تنها وظیفه ای که برگردن شماست اصلاح آن اشتباهات است و بس. داود خان دعایی فرمودندکه" متن این پسره افروزو خوندم خدا هدایتش کنه"
و توصیه ای به محدثه" شما هم جسارتاً به خاطر حرف حقی که زدی معذرت نخواه."
برای دعای ایشان می گویم آمین که این آرزوی قلبی من است.
اما کامنت اول محدثه هرچند تند و بیرحمانه بود و قضاوتی عجولانه و بی منطق اما به همان اندازه که متعجبم کرد به همان اندازه نیزخوشحالم کردچرا که اندیشه مخالف است که اندیشه ای را جلا می دهد و زنگار ایرادات را از آن می زداید و در این برخورد اندیشه هاست که اگر آن را به بغض و مرض نبالاییم چراغ هدایت روشن میشود.اما طبق قولی که به دوستان دادم توضیحاتی را درباره خودم و طرفم !!! ذکر می کنم هرچند انتظار داشتم دوستان از نوشته ها و دلبستگیهای من این را بدانند اما چه کنم که ضعف قلم برخی از دوستان را به اشتباه وا داشته و موجب سوء تفاهماتی شده است:
من احمد افروز متولد 1357 ایرانی اهل جهانم .من به پلورالیسم دینی اعتقاد دارم و معتقدم که هر دین و مرام و مسلکی که به دنبال حقیقت باشد بهره ای از حق برده است.من معتقدم که ادیان همه یکی بوده است و تفاوت ادیان در مراتب تکاملشان است.من هرآنچه درباره اسلام می دانم از دو بزرگوار، دو استاد عزیز آموخته ام از زنده یاد دکتر علی شریعتی و استاد عزیز دکتر عبدالکریم سروش .من به ایران و ایرانی عشق می ورزم و به این شعر حضرت مولانا اعتقاد راسخ دارم که"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست" در اولین پست این وبلاگ که در آرشیو آن موجود میباشد هدف از راه اندازی باران کویر را نوشته بودم.
من عرفان و اخلاق را از حضرت مولوی و از مثنوی کبیر که به حق قرآن پارسیست آموخته و می آموزم.در شبهای تنهایی به سراغ عین القضات همدانی می روم و با حافظ انسی دیرینه دارم.درسخنان دکتر سروش پای مکتب مولانا نشسته ام و ازاین اقیانوس قطره ای نوشیده ام .و اما احمد شاملو-سهراب سپهری-مهدی اخوان ثالث-فروغ فرخزاد-صادق هدایت و... دوستان امروزی من هستند.من نه اهل سیاستم و نه با سیاست مرا کاری هست.دین من اسلامیست که پیام آور آن محمد(ص) و پیشوایش علی (ع) و فرزندان بزرگوارش هستند .دینی که به غایت انسان می اندیشد دینی که عشق به همنوع را به من می آموزد.من اعتقاد دارم که راههای رسیدن به خدا به عدد نفوس بل به تعداد نفسهاست .مهم این است که نیتمان را پاک کنیم و دین و اندیشه را به معیار حق بسنجیم نه برعکس. امیدوارم این توضیحات اندک در رفع این سوء تفاهمات موثر بوده باشد هرچند خود راضی به این نوشته نبودم.
بعلت طولانی شدن مطلب ادامه بحث "خویش را تاویل کن نه ذکر را " به قسمت بعدی موکول می کنم
و در پایان خداوند را می خوانیم که درهای رحمت خود را بروی ما بگشاید و ما را شایسته مقام انسان قرار دهد
آمین- حق یاورتان باد
ماجرا از آنجا آغاز شد که دوست خوبم ندای عزیز در کامنتی آدرس وبلاگی را داد و از من خواسته بود نظر خودم را راجع به آن بنویسم من هم اینکار را انجام دادم .
وبلاگ با اسم( ایران همیشه جاوید) وبلاگ خوبی بود که نویسنده آن به شکل ناسیونالیستی (بل فاشیستی) سعی در ترویج فرهنگ اصیل ایرانی(!!!) و کوبیدن فرهنگ منحط اسلامی(!!!)نموده بود. هم این وبلاگ را دیدم و هم وبلاگی بنام (نفرین)که نویسنده محترم آن هم به سبک همین دوستمان شمشیر مبارزه با اسلام را از رو بسته بود.من برای دوست محترم آقای سپهر هخامنشی(نویسنده وبلاگ) کامنتی گذاشتم وآقا سپهر هم پاسخ آنرادر دو کامنت که اولی تشکر از کامنت بنده بود و دومی نقدی بر مطالب بنده ارائه نمودند.اول باید از این دوست تشکر کرد چرا که مطلب را خوانده بعد نظر داده بودند.اما در نظرات ایشان نکاتی بود که توضیحاتی را لازم دارد.من در این پست که با عنوان "خویش را تاویل کن نه ذکر را"سعی خواهم کرد در دویا سه قسمت مطالبی را در ارتباط با اینگونه نگرشها عرض کنم شاید در این برخورد اندیشه ها راههای صواب هویدا شوند.
اما کامنت سپهر: "فراوان درود و سپاس از نیک اندیشی و نیک نگاری شما.گفته شما بسیار درست و راست است، اینکه هرگاه دین به دست نا کسان افتاد مردمان به بیچارگی رسیدند. من به شکل کلی پیرو هیچ ایینی نیستم. چون بر این باورم که ادیان برای چپاول و تاراج داشته های بشریست. همانگونه که خود می دانید در تمام این ادیان، گفته ها و قوانینی است که من از میان انها ایین مزدیسنا را از دیگران بیشتر می پسندم. به دو دلیل، نخست اینکه ایین باستانی ایران است و دوم اینکه در این ایین پایه و مبنای همه چیز خرد انسان است، نه ترس از خدا و شیطان و جهنم. بیشتر نگاشته های کلبه من اگر هم به دیدگان کمی توهین امیز اید، ولی در پایان خرد اگاه خوانندگان را برای بیشتر دانستن به تکاپوو و کنکاش وامیدارد و این تمام هدف من از نگاشتن است. باز هم از شما و تمام دوستان و هم میهنان مسلمانم خواستارم که نوشته های مرا به دور از تعصب و دید بسته ی خرافه گرایانه بخوانند و ان زمان رای خود را با دلیل و برهان و منطق برای من بنویسند. جاوید ایران. پایدار هم میهن ازری و کرد و ترک و مسلمان و گبر و ترسا." و کامنت دومشان"درود بر شما مسلمان نا اگاه. اول از همه باید بگویم که شما درباره علی و حسین و ... هیچ شناختی ندارید. علی زمانی که با پهلوان عرب که شما به نام عمرو از ان یاد کردید وارد جنگ شد. چون روش جنگ ان زمان تن به تن بود هردو از اسب پیاده شدند و چون علی زود تر پیاده شده بود زمانی که امر ابن ابدوود می خواست از اسب پیاده شود بالای پاشنه ی پای او را با شمشیر زد. وقتی ابدوود گفت که چرا این کار را کردی علی گفت که الحرب خدعه یعنی جنگ نیرنگ است و این ناجوانمردی علی موجب شد که ان پهلوان بر روی او اب دهان بیفکند که سزای ناجوانمردی همین است. شما کنون که این مطلب را می خوانید یا باور نمی کنید و یا بر من ناسزا می گویید ولی حقیقت جز این نیست."
اینکه ایشان ما را به خرافه پرستی" هم از شما و تمام دوستان و هم میهنان مسلمانم خواستارم که نوشته های مرا به دور از تعصب و دید بسته ی خرافه گرایانه بخوانند" ونیز نا آگاهی" درود بر شما مسلمان نا اگاه" متهم فرموده بودند حرفی نیست نمی دانم آیا طرفداری از افکاری غیر از فکر طرف مفابل خرافه پرستی است و آیا ندانستن برای یک فرد عیب است چه از قدیم گفته اند "ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است"
اما با این مسائل کاری ندارم در این دوکامنت دوست عزیزمان گفته بودند که اسلام دین خرد نیست.و همچنین درخصوص جنگ حضرت علی (ع) با عمرو بن ابدود مطلبی عنوان نموده اند که در این قسمت می خواستم در این خصوص مطالبی را یاد آور شوم.
نمیدانم این که اسلام دین خرد نیست یعنی چه.اول اینکه: دین اسلام با کتاب آغاز شده است و این کتاب که معجزه دین اسلام است کتابیست که به صورت مکتوب موضوعاتی را برای دینداران مطرح نموده است و. در همین کتاب در چندین جا مومنین را به اندیشیدن فرا خوانده است.همین کتاب از مردم می خواهد تا با مطالعه تاریخ گذشتگان،سیر بر روی زمین،مشاهده پدیده های طبیعی،مشاهده خلقت و... به تفکر بپردازند.و همچنین کتاب نهج البلاغه که سراسر مطالبی است همراه با حجت و ادله و همچنین است کتاب ارزشمند صحیفه سجادیه که سراسر نیایشهای است که انسان را به تفکر وا می دارد.نحوه به حکومت رسیدن حضرت علی که حجتش رای مردم است و همچنین حسین ابن علی.ونیز تاثیر دین اسلام را در پیدایش و یا پیشرفت برخی از علوم آیا نشانه های خردگرایی نیست.آیا دین اسلام که درطول چند سال عرب بدوی وحشی را به امپراطوری دانش جهان میرساند خردگرا نیست.
و باز در احادیثی داریم که مرتبه تفکر از عبادت بالاتر است و محقق (بخصوص در تشیع)دو صواب می برد اولی تحقیق و دومی یافتن حقیقت یعنی در هر صورت ولو اینکه به کشف حقیقت منجر نشود نفس تحقیق کردن نیکوست.
بهتر است نکته ای را عرض کنم و آن اینکه هر دینی وهر مرامی که قصدش رسیدن به حقیقت(خدا)باشد بهره ای از حقیقت برده است ولو اندک واین با عقیده شما که اسلام را سراسر باطل می دانید منافات دارد.
اما نکته دیگر مگر تمام حقایق را می توان در ظرف کوچک عقل ریخت و آیا عقل تنها راه کشف و شهود حقایق است.
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
خداوندا ما را در مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق یاری فرما و به ما ایمان،آگاهی و شعور عطا بفرما
آمین