همه جا در شور و ولولست
درختان، پیر و جوان درانتظار روز جشن ایمان
پرندگان ، خنیاگران ملکوت، پرده اسرار دریده از عشق می گویند
درختان،عارفان سکوت ،سماع مست آغازیده اند.
همه جا در شور و ولولست
درختان جنگل را ماوای خویش را آذین می کنند....
سفره ها چیده،دلها شاد،رخت ها نو،صداها شاد،فریادها پرشور.....
ناگهان اما بارانی تند
چونان که سیلابی جاری می شوداندرزمان که پیمان با ویرانی بسته
همه جا در وحشت و اضطراب
جنگل را ترس ویرانی،ترس مرگ فرا می گیرد
ناگهان درختی فریاد بر می آورد.هیچ باکمان از تندی باران نیست چرا که هستیم و بودن باور ماست
بی که باران فرو نشیند
توسن سرکش طوفان تازیدن آغاز می کند
شاخه ها را چونان طفلهایی از آغوش مادر درخت بربوده به زیر سم ستورانش برقربانگاه می برد
از قتل عام گلها،همه در وحشت و اضطراب
ناگهان درختی فریاد بر می آورد
هیچ باکمان از تندی طوفان نیست چرا که هستیم و بودن باور ماست
درتلاش برای نابودی جنگل
دست بی رحم تقدیر، تازیانه صاعقه را برگرده زخمی جنگل می کوبد سخت
صدای ضجه درختان ،چونان قهرمانان شکنجه گاهها در هیاهوی درختان گم می شود.
گویی درختان را نالیدن عاریست بزرگ
در اوج وحشت و تاریکی و ظلمت می بینی همداستانی نامردمیها را برای نابودی آنکه بودن را همچون حماسه مردان بزرگ می خواهد.
همه در وحشت و اضطراب
ناگهان درختی فریاد برمی آورد
هیچ باکمان از بی رحمی ایام نیست،هیچ باکمان از جلادان و فرومایگان نیست،چراکه هستیم و بودن باور ماست.
در گذر از دالان تاریک نامردمیها روزنه روشن صبح امید می درخشد
صبح بشارت فریاد،ظلمت شکن شب یلدا،از راه می رسد
جنگل در تارپودی شکسته،ریشه ها از خاک افتاده،شاخه ها فرومانده ،برگها ریخته،تن ها زخمی ودلها گرفته
بگوش می رسد اما ضجه ناله هایی ضعیف
توگویی قهرمانی کز زیر تازیانه دژخیمان زنده از چاهی ژرف زندگی را به تمام می خواهد
درختی کهنسال – یادگاربی رحمی و مهرایام- فریاد برمی آورد
... دوستان برخیزید،سکوت مرگ ماست،فریادها را دیگر بار در سینه ها بخوانید.چرا که هستیم و بودن باور ماست.
نهالی کوچک از مادر می پرسد:بودن یعنی چه ؟
- فرزندم بودن یعنی....
صدای مادر را موسیقی گنگی برای کودک قطع می کند
ناگهان درختی فریاد برمی آورد،تبر.
واین انتهای بودن است
نهال کوچک تنها صدای ضربآهنگی را می شنید
درختان بسان پولاد مردان بی که صدای دردی را درخودآشکار سازند بر زمین می افتادند.
نهال کوچک در اضطراب آنکه صدایی بودن را فریاد زند اما دریغ
جنگل را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود.
نهال کوچک اما وقتی در اندوه مادر می پژمرد
بودن را می فهمید
بودن یعنی فریاد برآوردن..
.
.
در روسپی خانه در تاریکی شب گشود می شود
قحبه پیر با فانوسی بدست چندان که بدنبال کسی می گردد
اما جز غم ناله های باد در دلمردگی دشت چیزی نمی آید به گوش.
الف.باران
زیبا ترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می ایند،
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است.
***
زنگار خورده باشد بی حاصل
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباری
از سنگی می روبد،
چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،
چیزی که
بی گمان
به زمانهای دور دست
می دانسته ئی احمد شاملو
دوست خوبم ارغوان اشترانی مطلبی را در خصوص غرور و دلسوزی در وبلاگ خودشان مطرح نمودند که مطلب خوب و بوده از آن جهت که می توان آن را گسترش داده و برخی مشکلاتی که به صورت تاریخی ما ایرانیان از آن رنج می بریم را مورد بررسی قرارداد.در این مطلب خواستم تا یک مقدمه کلی در ارتباط با نحوه استفاده از برخی کلمات و معانی آن را به طور اختصارارائه دهم و در قسمت دوم در باره غرور مطلبی بنویسم.
ارغوان در شعری به نام غرور از داشتن این صفت گله مندی نموده و آن را یکی از ابزار شیطان در فریب انسانها خوانده بود.بنده در قسمت نظرات این پست نوشته بودم که غرور به خودی خود بد نبوده و آنچه که بد است عجب(ojb) است که ما آن را با غروز اشتباه می گیریم.البته شاید مساله در ظاهر چیز مهمی نباشد و یک نوع بازی کلمات محسوب شود.این درست اگر مساله تا همین جاباشد مهم نیست ،مساله از آنجایی مهم می شود که ما نه تنها دراین یک مورد بلکه در اکثر موارد با خلط مبحث و عدم به کار گیری کلمات و تعاریف درست معانی را منظور می کنیم که در نهایت از اصل آن فرسنگها فاصله می گیریم و از قضا با همان معانی غلط به تفسیر جهان پیرامون خود می پردازیم و از این روست که حضرت مولوی می فرماید"خویش را تاویل کن نه ذکر را"
از همان سنین نوجوانی که به برخی از مسائل اجتماعی فکر می کردم یکی از راههای نجات جامعه را بازتعریفی مفاهیم بزرگی چون مذهب،اخلاق،قانون،ادب و... می دانستم و اینکه تکلیف خودمان را لااقل با خودمان روشن کنیم که مثلاً وقتی می گوییم اخلاق منظورمان چیست و...
در سالهای بعد تر در بحثهای دین شناسی دکتر عبدالکریم سروش مشاهده نمودم که ایشان دقیقاً بر روی این موضوع تاکید داشتند که باید از خلط مبحث دوری نماییم و در کلماتی که استفاده می کنیم دقت نماییم.بحث تفاوت معانی در کلمات البته بحثی است که باید در طول و عرض مورد بررسی قرار گیرد .
یک کلمه ممکن است در طول زمانهای مختلف معانی مختلفی پیدا کند و همچنین یک کلمه واحد در یک زمان ممکن است در فرهنگهای مختلف معانی متفاوتی بدهد.و این خیلی مهم است که وقتی ما سخنی را از فردی مطرح می کنیم زمان طرح آن را هم در نظر بگیریم و یا برخی مواقع در ترجمه ها به علت عدم دقت کافی کلماتی غیر از معنی واقعی کلمه مورد نظر را استفاده می کنیم.همانطور که گفتم تا اینجای مساله شاید مهم نباشد.اما وقتی می بینیم با این معانی غلط و یا غیر مربوط چه اتفاقات وحشتناکی در فرهنگمان رخ می دهد عمق فاجعه روشن می شود.
به عنوان مثال مفهوم "دنیا" نزد کثیری از زهاد و صوفیان ما تمامی متعلقات دنیوی محسوب می شود.و همین معنی در تفسیر دین و قرآن بکار می برند اما بزرگی چون حضرت مولوی دقیقاً نظری عکس داشته و می فرماید:
چیست دنیا از خدا غافل بدن نی قماش و نقده و فرزند و زن
یعنی "دنیا" نه به معنای ترک متعلقات آن از قبیل زند و فرزند و تجارت و خان و مان و سرمایه ست بلکه به معنای از خدا غافل بودن است.حال اگر دیدگاه اول را در نظر بگیریم تکلیف زندگی در دنیای مدرن را چگونه حل خواهیم کرد در حالیکه دیدگاه دوم ،دیدگاهی به مراتب عالی و آینده نگر است که در این دنیای مدرن می توانیم ضمن استفاده از مواهب تکنولوژی به زندگی دینی خود بپردازیم .
پس می بینیم که از معانیی که از کلمه "دنیا"در نظر می گیریم دو نحله بزرگ فکری بوجود می آید که تاثیرات شگرفی درزندگی انسانها خواهد داشت.
مثال دیگر کلمه "تعصب" است که چنان مورد تحریف قرار گرفته که دکتر علی شریعتی در نیایش خود می گوید "خداوندا به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب" در اغلب موارد می بینیم می گویند فلان کس آدم متعصبی است و با همین یک کلمه تکلیف قضاوتمان را روشن می کنیم حال سوال این است آیا انسان نباید به "حق" تعصب داشته باشد.پس تعصب به خودی خود بد نیست استفاده ما از این کلمه مهم است.
در قسمت دوم مطلب که به زودی آن را در پست جدید خواهم گذاشت بیشتر سعی خواهم نمود در ارتباط با غرور مطالبی بنویسم.
به امید دیدار
یا حق
محمدرضا لطفی پیر موسیقی ایران زمین

بلاخره ۲۵ سال انتظار به پایان رسید و محمدرضا لطفی استاد بزرگ موسیقی به اجرای کنسرت در داخل کشور پرداخت.استا بزرگ تار وسه تار که در سالهای اول انقلاب به خاطر پاره ایی از مسائل به تبعید خودخواسته دست زده بود در این مدت طولانی نتوانسته بود در داخل کشور به اجرای کنسرت بپردازد و هزاران مشتاق استاد منتظر زمانی بودند تا بتوانند از نزدیک طنین صدای ساز محمدرضا لطفی را بشنوند و سرانجام این انتظار به پایان رسید و تشنگان موسیقی ایرانی توانستد در کاخ نیاوران به آرزوی چندین ساله خود برسند.
صداوسیما که وعده های زیادی جهت پخش این کنسرت داده بود متاسفانه به عهد خود وفا نکرد و ظاهراْ هنوز تابوی نشان دادن تصویر ساز از صفحه تلویزیون شکسته نشده گویا هنوز فکر بسته برخی از آقایان هنوز نتوانسته این قضیه را برای خود حل کند.نمی دانم در کجای دین گفته شده موسیقی حرام است یا در کجای متون دینی آمده است نشان دادن تصویر ساز ....
و هنوز نمی دانم چگونه است که انواع و اقسام موسیقی های ضعیف و بی هدف از رسانه ملی!!! پخش میشود اما موسیقی ملی همچنان مهجور مانده است.
چگونه می خواهیم فرهنگ ملی را احیا کنیم و در مقابل تهاجم فرهنگی دنیا که هرروزه با ۳۰۰وپرسپولیس و... می خواهند ما را ملتی بی هویت و بی ریشه و بربر نشان دهند ایستادگی کنیم.
به امید روزی که هنرمندان مردمی در میان مردم هنر خود را ارائه نمایند.
یا حق...
حلاج
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینهچک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
خکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
محمدرضا شفیعی کدکنی
بلاخره مجالی پیش آمد تا به عهد خود وفا کنم و از مثنوی و نکات آموزنده آن مطلبی بنویسم و از قضای روزگار اولین مطلب با ایام تولد حضرت فاطمه (س)و روز مادر مصادف شد به همین خاطر ه 3بیت زیبا که حضرت مولانا در در دفتر اول و ابیات 2431و2432و2436 گفته را برایتان می نویسم.
رستم زال ار بود وز حمزه بیش هست در فرمان اسیر زال خویش
آنکه عالم مست گفتش آمدی کلمینی یا حمیرا می زدی
این چنین خاصیتی در آدمیست مهر حیوان را کم است آن از کمیست
من نمی دونم کسانی که با شعارهای مدرنیسم سعی دارن که حقوق زن رو احیا کنند چرا از داشته های خودمون استفاده نمی کنند و به دنبال نسخه های غربی و شرقی می رن.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
البته من با ارتباط فرهنگی با فرهنگهای دیگه نه تنها مخالف نیستم حتی معتقدم که هر فرهنگی جنبه های مثبتی داره که صد البته باید اونها رو گرفت و استفاده کرد ولی آیا بهتر نیست به فرهنگ و ادب خودمون هم نگاهی بیفکنیم.
بیت اول نشانه ریشه های تاریخی فاجعه زن ذلیلی است گویا حضرت مولانا هم به آن اعتراف داشته از این روست که فرموده:
رستم زال ار بود وز حمزه بیش هست در فرمان اسیر زال خویش
که مرد اگه رستم باشد یا حمزه(منظور عموی پیامبر که پهلوان نام آور زمان خویش بود) سر آخر حکم،حکم زال یا همان زن است .
اما بیت دوم
آنکه عالم مست گفتش آمدی کلمینی یا حمیرا می زدی
اشاره به روایتی است که گفته اند بعضی وقتها پیامبر وقتی خسته از بار سنگین مسئولیت رسالت به خانه می آمد خطاب به همسر خود(احتمالاً عایشه) میفرمود با من حرف بزن تا آرامش بیابم و چنین است که مولوی فرموده آن کسی که همه عالم از سخن گفتن او مست میشوند وتشنه شنیدن کلامی از او هستند خود در مقابل زن چنین احترامی قائل است که می فرماید ای حمیرا(صفتی برای زن)با من حرف بزن(کلمینی) و این تنها می تواند از قلب پاک و شخصیت بزرگی چون او برخیزد.
و بیت سوم:
این چنین خاصیتی در آدمیست مهر حیوان را کم است آن از کمیست
چنین خاصیتی (مهرورزیدن به زن)مخصوص مرتبه آدمیت است و کسانی که بهره ای از این مهر و از این عشق نبرده اند در حقیقت آدم نبوده بلکه در مرتبه حیوانی قرار دارند.
آری اینکه گفته می شود چه نیازیست به مولانا در حقیقت مولانا را می توان رسول اخلاق والای انسانی دانست که به غایت بلند انسان می اندیشدو همگان شاهدیم که جگونه در قرن ما اخلاق با معیارهای پوچ و دنیوی چون مقام و ثروت و سود و مصلحت سنجیده می شود.بیاییم اخلاق"این گوهر نادر قرن"را از بطن کلام بزرگانی چون حضرت مولانا محمد بلخی خارج نموده و در عصر حاضر آن را جامه عمل بپوشانیم تا آرمانشهری نه در ناکجا آباد که در همین "اینجا" داشته باشیم.
اما باید یادمون باشه که در کل آدمی به آدم بودنش هست نه به زن یا مرد بودنش.امیدوارم با بهره گیری از فرهنگ وادب ناب بتوانیم نه بخاطر وجود آثار باستانی بلکه به خاطر وجود انسانهای بزرگ و زنده ادعای فرهنگ و تمدن داشته باشیم.
روز مادر مبارک
به امید دیدار
یا حق
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
ارغوان
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
هوشنگ ابتهاج
بي آنكه بداند حلقه آتش را خواب ديده است
عقرب عاشق.
بياد حسين پناهي
بيهوده نيست كه رئيس سازمان ملل در سال ۲۰۰۷ سالي كه به نام مولانا نام گذاري شده است و در مراسم جشن سالگرد تولد مولوي(كه همانقدر كه جاي مباهات براي هر ايراني دارد جاي هزار افسوس نيز دارد) مي گويد "دنياي امروز بيش از هر زمان ديگري به آموزه هاي اين مرد بزرگ نياز دارد"
مثنوي را بخوانيم حتي اگر در دفعه اول چيزي نفهميم چرا كه اولاً خود مثنوي بيتي را در جايي ديگر توضيح بيشتر ي مي دهد
چيست دنيا از خدا غافل بدن ني قماش و نقده و فرزندو زن
و هم به مرور و آشنايي تدريجي سخنان گوهرين مثنوي بيشتر مفهوم خواهد شد كما اينكه اساتيد بزرگي نيز در كار آموزش و توضيح و تدريس اين كتاب شريف دست اندركارند مانند استاد دكتر عبدالكريم سروش كه مي توان با مراجعه به مباحث ايشان تن و بدن را در درياي مثنوي شستشو دهيم.
گر گناه بنده از بد بندگيست گر تو با بد بد كني پس فرق چيست
يا
ظالم آن قومي كه چشمان دوختند وز سخن ها عالمي را دوختند
عالمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند.
يا
آن طرف كه عشق مي افزود درد بو حنيف و شافعي درسي نكرد
و هزاران بيت ديگر كه هركدام گوهريست از گنجخانه مولوي
حلاوت سخن مولوي چنان است كه هر خواننده اي را با خود تا مرزهاي بيكران وجود مي برد .
تو مگو ما را بدان شه راه نيست با كريمان كارها دشوار نيست
اين مقدمه را نوشتم تا اگر خداوند ياري فرمايد از اين پس مطالبي در خصوص حضرت مولانا را در قسمت"در حضور حضرت مولانا"قرار دهم تا تلاشي هرچند كوچك در راه ترويج انديشه هاي بلند آن عقاب تيز پرواز عالم حقيقت انجام داده و اداي ديني در اين سال مولانا كرده باشيم.
به اميد همراهي شما
يا حق
اعتیاد.آری اعتیاد این دیو پلیدی که انسان را از هرچه که برای انسان بودن نیاز دارد باز می دارد تا انسان این اشرف مخلوقات را به پست ترین موجودات بدل کند.
آیا انتخاب یک روز برای مبارزه با این شیطان شوم کافیست.
آیا مبارزات سطحی و بی برنامه کافیست.
آیا وقت آن نرسیده که به ریشه کنی عوامل اعتیاد بپردازیم.
آیا و هزار سوال و پرسش دیگر
مطمئناْ داستان کراک و کراکی ها را دیده و یا احتمالاْ در گوشی موبایل خود تصویر و یا فیلمی از اینان را داريد.مقصر چه کسی است.
آیا هرگز برای جمع آوری کودکان خیابانی که منبع بالقوه مجرمین و هنجارشکنان فردا هستند کاری انجام داده ایم.آیا در سیستم آموزش و پرورش اقدامات پیشگیرانه در نظر گرفته ایم.
ما در کجای این زمان ایستاده ایم.
من و تو مسئولیم چرا که انسان دشواری وظیفه است.
سخن در باره اعتیاد و تبعات شوم آن فراوان است همه ما شنیده ایم و میدانیم اما کی بخود خواهیم آمد.
یک انقلاب خودآگاهی یک همت عالی یک دستگیری برای اهدای تولدی دوباره به آسیب دیدگان این پدیده شوم
یا علی
آری او نمرده او هرگز نخواهد مرد...
چندتا از عکسهایی رو که از این مراسم رفتم براتون گذاشتم.